شهادت شهید ، گویای حقانیت اوست
سیاسی . اجتماعی . فرهنگی 
نويسندگان
آخرين مطالب
لینک دوستان

بسمه تعالی

 

هر کس که دهان را کند از زخم زبان پاک

بی شک شود از مرهم او زخم جهان پاک

 

از پرتو خورشید عقیق  ارزش خون یافت

با عشق شود زندگی و کام و دهان  پاک

 

چون تیر نکن دست در آغوش ، هدف را

تا خانه ی خود را نکنی مثل کمان   پاک

 

صد کعبه ی مقصود   به منزل نرساند

با پای تو وقتی که شود سنگ نشان  پاک

 

دشنام دهد دولت بی مایه ی خود را

آن کس که شود سفره اش از تکه ی نان پاک

 

زمزم نکند پاک کسی را که مجوس ست

تا او نشود از نظر شیخ زمان  پاک

 

از آینه جز روی صداقت نتوان دید

شهری که خراب ست ندارد دو جوان  پاک

 

[ ۱۳٩٦/۸/۱۳ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

هر که روزی از فراموشان این زندان شود

مثل یوسف مالک ملک دل خوبان شود

 

جان ما در تنگنای جسم   کامل می شود

در صدف هر کس بماند گوهر غلطان شود

 

هستی ما بستگی دارد به تکرار نفس

مرگ یعنی یک نفس در سینه ات پنهان شود

 

سبزه ی خوابیده را از پای خود  تا بر کَنی

قامت رعنای تو چون سرو  در بستان شود

 

رو نمایی کن تو هر نقشی که در نه پرده هست

پرده برداری کن از آیینه  تا عریان شود

 

مثل سکه هر که پشت خویش را بر زر دهد

روی هر آیینه  بر آن سکه   روگردان شود

 

هر که چون خضر از علایق دست هایش را نشست

مثل اسکندر در آن ظلمات سر گردان شود

 

سر نپیچد هر که از سوز و گداز  زندگی

روزگاری در جهان  سر حلقه ی مردان شود

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٦/۸/٧ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی


 

بیا ، این گوی و این میدان  نگو در بند زندانی

تو آزادی ،  شبیه  گوی نافرمان  میدانی

 

به نافرمانی عادت کردی  و از خاطرت  بردی

که در هر جای این عرصه  قدم بگذاری ، انسانی

 

از آداب بلند  این ست  در گردونه ی عالم

که نقض عهد با خود هم  نباید کرد پنهانی

 

نجیبی ،  اصل تو از کارگاه عشق می باشد

ولی از بس که غرق عشرتی  این را نمی دانی

 

تویی آن عاقل دانا  که آزادانه  می پرسی

و در بند جهان  هر جا سخن از عشق می رانی

 

من این یک مصرع  خوش را که عاقل گفت ، می گویم

" چرا عــــــــــــــــــاقل کند کاری  که باز آرد پشیمانی  "

 

بگو ای آنکه دست از خاک ایران شستی  و رفتی

تو هر جا باشی  از اصل و نژاد پاک  ایــــــرانی

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٦/٧/۳٠ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی



هر که خود را می کند محروم از لب های یار
می کشد در گوشه ی میخانه  سختی  بی شمار



مهر خوبان با سخن  آسان  نمی آید به دست
ناگهان  معشوقه هر کس را نخوانی  زینـهار



در زمستانی که دست مستمندان خالی است
سخت می آید برایم صحبت  بوس و کنــــار



در فراق چشم های آبــی دریایی ات
ماهی تنگ بلور سینه باشد  بی قرار



مثل گل هرگز فریب مهلت دوران نخور
بگذراز فصل خزان خویش در وقت بهار



من حقیقت را نشان دادم برای دیگران
جای من امّا حقیقت می رود بالای دار



زندگی یعنی  برای " عشق "  تنها زیستن
یک تنه بر دست های عشق تنها دل سپار

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٦/٧/۱۸ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

دوختم با عشق اوّل  جامه ی ناموس را

پاره کردم در کلیسا خرقه ی سالوس را

 

با خود آرایی بصیرت را نمی آری به دست

پیش پا  صدعیب  ناید در نظر طــاووس را

 

ظلم می سازد زبــــان چاپلوسان را  دراز

عدل می دوزد به همدیگر لب جاسوس را

 

حرف باطل  می کند جولان  میان آن دهان

شیخ می بندد به منبر  حلقه ی ناقوس را

 

جز دریغ  از یاد تو چیزی نمی ماند به جا

جمع خواهم کرد بی تو  مایه ی افسوس را

 

تو طبیب درد های سخت تــــــاریخ منی

می کنی در دل تداعی  رنج جالینوس را

 

هست دشنامت گوارتر به من از صد سلام

می نهم لب بر لبانت تا ستانم بـــــــوس را

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٦/٧/٤ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

بخواهی یا نخواهی  مرگ  تنها می برد ما را

از این گردونه ی مرموز دنیــــــا  می برد ما را

 

نکن تکلیف همرامی به مــــــــــــــا  ای باد سرگردان

که دست از جان خود شستن  به صحرا می برد ما را


نکن خود را اسیر  " آرزو " در زندگی  ای دل

که از امروز بی حاصل   به فردا می برد ما را

 

نگو یک قطره  در ابریم  و  رود بی سر انجامیم

که رود از قطره  بر خیزد   به دریا می برد ما را

 

خدا  آن چشم آهو  را  ز چشم بـــــد  نگه دارد

که در هر گردشی   چشم تماشا می برد ما را

 

نپرسیدیم ما هرگز  که با خود  کاروان سالار

از این ویرانسرا  تا شهر  آیــــا می برد ما را ؟

 

نشسته روی قایق در کنار ساحل عــمریم

که روزی موج می آید از اینجا می برد ما را

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٦/٦/٢۳ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

با منِ حیــــــــــــــران نگردد در بیابان گرد باد

می کند خود را فراموش از دل و جان گرد باد

 

ریشـــــه  در صحرا ندارد   پایکوبان می رود

خانه بر دوش ست در صحرای امکان گردباد

 

هستی ما بستگی دارد به پایان حیـــــــات

گَرد هستی را فشاند از خود آسان  گرد باد

 

دولت سر در هـــــــوا  هرگز نماند پایدار

جلوه ای آید ، شود از دیده پنهان گردباد

 

حلقه ی زنّــــــار را  پـای مسلمانی نبند

گَرد را هرگز نمی پیچید به دامان گرد باد

 

از جنون در دور خود پیچیده ام مانند مار

در بیابان  ســــر نیارد از گریبان  گرد باد

 

تیـــره بختان را نمی بیند کسی در زندگی

شب که می آید نمی باشد نمایان گرد باد

 

گرم می سازد دل شوریده را زخـــــــم زبان

خار و خس را می دهد امکانِ جولان گرد باد

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٦/٦/۱۳ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

شمع سوزان توام  پروانه را گم کرده ام

صاحب میخانه ام  پیمانه را گم کرده ام

 

دور لب های قشنگ تو حریم  زندگی ست

خارج از آن دایــــــره   میخانه را گم کرده ام

 

دیگران در سینه یک دل عشق پیدا کرده اند

من ولی در خود   دل دیوانـــه را گم کرده ام

 

از من بی خانمان  آغــــــاز هستی را نپرس

چون در این ویرانسرا  افسانه را گم کرده ام

 

می رود از دست من زلف سخن هنگام عشق

در پریشان حالی اینجا شــــــانه را گم کرده ام

 

سینه مالامال از   نا مهربانی های توست

با تمام بی کسی  بیگانـــــه را گم کرده ام

 

مثل غواصی که حیران می شود از موج ها

زیر دریا گوهر یکـــــــــــــــدانه را گم کرده ام

 

در قفس  از نغمه ی  آزادگی بی بهره ام

در میـــــان دام   آب و دانه را گم کرده ام

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٦/٦/۱۱ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی


 

اگر از حجّت روشن   شود جــــــام جهان خالی

به این معنی ست از خورشید باشد آسمان خالی

 

به قدر” آه “   اگر می ساختم  این سینه را  خـالی

زمین هم می شد از چشمان خواب آلودگان خالی

 

چگونه دل سپارم بعد از این بردست گُل رویان

که از مِهــر تو می باشد  زمین خالی  زمان خالی

 

تو دادی حکم اعدام مــرا   در دادگاه عشق

ندانستی که باشد جام من  از شوکران خالی

 

شود پر، مغز انسان در کهنسالی که بیمارست

ولی از فــکر باشد  کاسه ی  مغز جوان  خالی

 

دهان پر می شود از طعنه و دشنام گونـــــاگون

همین که سفره ی مردم شود از قرص نان خالی

 

دو عشق نا برابر بس که در یک دل نمی گنجند

برای من بکن  دل را   تـــــو از  بیگانگان خالی

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٦/٦/۱ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]
بسمه تعالی
 
نشسته روی ساحل ، حال دریا را نمی داند
 
شبیه کافری ،  معنای عقبـــی  را نمی داند


شبیخـــونی که می گویند از آثار آن  این ست :

مسلمان   فرق مسجد  با کلیسا را  نمی داند !
 

برای حل مشکل  اهل دانش در پی عقل اند

که جاهل معنی نادان و دانـــــــا را نمی داند
 

چه راز ست این که آدم های تنها زود می میرند
 
کسی تنهایی مرمــــــــــــــــوز آنها را نمی داند
 

نپرس از آنکه بد مست ست ، آثار شراب و آب

که ناخوش  مرز بیداری و رویــــــا را  نمی داند


کسی که از حقایق روی گردان ست در دنیا
 
نمی دانم چرا  معنای حاشــــــا را نمی داند ؟


تمام قصه های عاشقی را هم بخواند کس

اگر مجنون نباشد ، قدر  لیــــلا را نمی داند
 
 
 
جواد مهدی پور
[ ۱۳٩٦/٥/۳۱ ] [ ٦:٠٢ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی



دلم وقتی  بدون مشورت   تصمیم می گیرد
یقین دارم  که او از دیگــری  تعلیم می گیرد



شبیه مجلس شورا که خالی می شود از شور
دلم  وقتی نباشی تــو ، غلط تصمیم  می گیرد



یکـــی  با من نمی سازد ، همیشه روز میلادم
به جای جشن شادی  مجلس ترحیم می گیرد



مرا محروم می سازد ، نمی داند که در سینه
دلم   مانند قلب  کشور  از تحریـم   می گیرد



تولد یافتم با غــــــــــم از این رو سخت دلتنگم
نه تنها من که از این غم   دل ِ تقویم می گیرد



نگو در موقع خاصّــی  برایـــــت منتظر باشم
دل ساعت هم از برنامه ی تنظیم  می گیرد



نکن تقسیم عشقت را میان دیگــران  و  من
تو می دانی دل بی تابم ازتقسیم  می گیرد

 


[ ۱۳٩٦/٥/۳٠ ] [ ٤:۱٢ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

بسمه تعالی


برای خواب شیرینم تو رویا می شوی گاهی
صمیمانه ترین احساس زیبا می شوی گاهی


اگر در وصف چشمانت برایت شعر می گویم
تو در اوج بلاغت ، شعر گویا می شوی گاهی


تو با گیسوی تار خود برایم موج می سازی
که در طوفان این امواج دریا می شوی گاهی


حضور گاه گاه تو مثال ماه می ماند
ورای ابر پنهانی و پیدا می شوی گاهی


به بالینم که می آیی مرا دلگرم می سازی
دمی از عشق می گویی مسیحا می شوی گاهی


تو لیلا نیستی اما چنان در عشق سوزانت
مرا آشفته می بینی که لیلا می شوی گاهی


برایم مثل خورشیدی اگر چه صاف می تابی
ولی در روز روشن هم معما می شوی گاهی

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

بسمه تعالی


زیبایی اندام تو بسیار زیاد است
دور کمرت کار به دست همه داد است


با آمدنت فرشچیان شد متحیر !
بازار غزالان ختن نیز کساد است


من شعر سرودم که تو را وصف نمایم
احساس تو بر شعر من آغوش گشاد است


وارسته ترین سرو گل اندام جهانی
سیمای تو سر سبزترین نقش ونماد است


گیسوی تو یک کار فقط می کند آنهم
بر هم زدن صورت و آرامش باد است


آنقدر ملیحی به یقین مادر گیتی
مانند تو را در همه اعصار نزاد است


کافیست کمی روسری ات را بتکانی
خواهان تو آنوقت ببینی چه زیاد است


محراب نمازم شده ابروی کمانت
گیرم که نگاه تو سرآغاز فساد است

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

بسمه تعالی

موج گیسویت به دریا یاد داد
گاه باید خویش را بر باد داد

گوشه ی چشم خمار آلود تو
اعتقادات مرا بر باد داد

بیستون از جا نمی شد تا ابد
عشق کند و تیشه را فرهاد داد

حق تویی ، منصور با بانگ بلند
با " انا الحق " عشق را فریاد داد

من که خود سر می دهم قاضی چرا ،
بی جهت دستور بر جلاد داد !؟

قدر مادر را ندانستیم ما
روزگاران دایه ی بیداد داد

چشم پوشیدیم از اردیبهشت
جای خود را رفت بر مرداد داد

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

بسمه تعالی



شب که می آید ، برای چشم نوری لازم است

یا برای صید آهویی ، صبوری لازم است



بزم عیش دختران وقت را من دیده ام

در میان پایکوبی ، شعر و شوری لازم است



قدر همدیگر نمیدانیم در آغوش هم

گاه گاهی بیقراری ، رنج دوری لازم است



تازه فهمیدم برای دیدن معشوقه ام

مثل یعقوب پیمبر چشم کوری لازم است



عشق را قربانی امیال خود کردیم ما

عاشق و معشوق را گاهی غروری لازم است



ماهی سرخی که میخواهد تماشایی شود

دلبرانه رقص در تنگ بلوری لازم است



زخم های تند از چشم غزالان دیده ام

در جواب این کرشمه ، گاه حوری لازم است

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

بسمه تعالی



گفته بودی دوستت دارم ولی بسیار نه

گفته بودم عاشقت هستم ولی بیمار نه



شاخه ای گل چینم و تزئین مویت میکنم

از گلستانی که گل می روید اما خار نه



وعده ی دیدار هرگز در قرار ما نبود

دوستی را تو مجازی گفته ای ، دیدار نه



دوستت دارم ولی هر بار جور دیگری

عشق را معنای دیگر کن ولی تکرار نه



من به پیمانی که بستم با تو پا بندم ولی

گفته بودم با تو می آیم دلا این بار نه



دعوتم کردی برای خلوت تنهایی ات

بوسه ی گرم و هم آغوشی بلی ، هر کار نه



عشقمان را گفته ای پنهان نگه خواهیم داشت

هر چه می خواهی بکن با عشقمان ، انکار نه

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

بسمه تعالی


تو محشر با نگاه خویش بر پا کرده ای یا من ؟
و با رقص قلم اینگونه غوغا کرده ای یا من ؟


تو با رنگین کمان عشق آذین بسته ای دل را
بگو با من که عالم را تو زیبا کرده ای یامن ؟


من از ترتیب چشمان دل آرایت نمی گویم
تمام عشق را دیشب تو رویا کرده ای یا من ؟


اگر لب بسته ام چیزی نمیگویم بگو با من
تو در قلب تمام آهوان جا کرده ای یا من ؟


همیشه گفته ام این جمله را که " دوستت دارم "
همین احساس زیبا را تو حاشا کرده ای یا من ؟


اگر افتاده ام در بند گیسوی بلند تو
تو دستم را از این دام بلا وا کرده ای یا من ؟


من این یک قطره باران را برایت چیده ام از ابر
تو آن را با سرشک خویش دریا کرده ای یا من ؟


نبرد سهمگینی است ما بین من و چشمت
غنیمت را تو در این جنگ پیدا کرده ای یامن ؟

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

بسمه تعالی


اینجا سخن از عشق گفتن یک بهانه است

چیزی بگو از عشق ، حرف عاشقانه است



باید سرود آیینه های ناگهان را

آیینه اینجا بهترین باغ ترانه است



حتی برای عشق چشمان تو کافیست

رنگین کمان ابروانت آشیانه است



وقتی که لب تر میکنی از عشق گویی

هر بیت بیت شعر هایت جاودانه است



تمجیدی از دل میکنی هر جا که باشی

میدانی اسرار دل من محرمانه است

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٧:۳۳ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

بسمه تعالی


حق دارم ازسیمای خوبان سیر باشم
از شعر های کهنه ام دلگیر باشم

با من بیا تا انتهای جاده ی عشق
کاری نکن از دست تو دلگیر باشم

پا را فراتر از گلیم خود کشیدم
بهتر همین باشد که در زنجیر باشم

من خسته ام از عادت دیرینه ی خود
باید به فکر اندکی تغییر باشم

هرشب مرا مهمان رویاهای خود کن
تا من برای خواب تو تعبیر باشم

در دادگاه عشق ، فردا حکم جاریست
از دل دعایم کن که بی تقصیر باشم

ترسم فراموشم کنی وقت جوانی
وقتی بیایی پیش من که پیر باشم

عمری دویدم تا سراب آرزو ها
با خود نگفتم بنده ی تقدیر باشم

تا چشم جادوی تو دام ابتلا است
من در کمند چشم تو نخجیر باشم

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٧:۳۳ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

بسمه تعالی


در خاطرم میمانی ، این را گفته بودم
عشق منی ، میدانی ، این را گفته بودم


گاهی ، چه دلتنگم برای خنده هایت
در جسم من ، تو جانی ، این را گفته بودم


هرگز فراموشم نکن از خاطر خود
با من که هم پیمانی ، این را گفته بودم


حرفی نمیگویم هنوز از بی تو بودن
در چشم من میخوانی ، این را گفته بودم


عمری مسیر عشق را با سر دویدم
از بس که تو پنهانی ، این را گفته بودم

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

بسمه تعالی



پلک بر هم می زنی ، اینجور غوغا میکنی
شورشی در این دل بیمار بر پا میکنی

باز هم از دور ، افسون نگاهت می شوم
هر چه پنهان میکنم خود را ، تو پیدا میکنی

دست من را میفشاری عهد می بندی ولی
از برای بوسه ای ، امروز و فردا میکنی !


هی نوازش میکنم ، با من بمانی تا ابد
باز می بینم نمیخواهی و رسوا میکنی


از تغافل چشم می بندی ، نمیبینی مرا
آفرین بر تو که عالی نقش ایفا میکنی


از سخن چینان شنیدم که نمی خواهی مرا
سخت می آشوبی و بد جور حاشا میکنی !

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]
بسمه تعالی


سحر یک شاخه گل دادی به من ، گفتی که میمانی

قسم خوردی مرا میخواهی و پابند پیمانی



من از روزی که با تو عهد بستم عشق را چیدم

تو را از جان و دل میخواهم این را خوب  میدانی



تو خود گفتی تمام عشق را یک جرعه می نوشی

اگر دیوانه هم باشی مرا از خود نمی رانی



تو آن شعری که بی تو عشق میمیرد ، نمی ماند

همه عالم سراسر جسم بی روحست و تو جانی



مسیر عشق طولانیست در یک جاده ی باریک !

اگر یک جرعه " می " نوشی ، نخواهد داشت پایانی ...
[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٦:٥٩ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

جنگ است میان من و چشمان تو گاهی

آهوی قشنگی تو  ، به زیبایی ماهی


تنبیه نمودی که چرا روی تو دیدم

انداختی از کینه مرا داخل چاهی !


از سنگ دلی رحم نکردی به دل من

وقتی که نهادی تو مرا بین دو راهی


سر سختترین فصل شد آنشب که تو رفتی

من ماندم و دنیایی از احساس تباهی


با عادت دیرینه ی تو مانده ام اینجا

یکبار بکن لحظه ی دیدار نگاهی


اندوه فراقی که تو در سینه نهادی

در خاطرم از خاطره ها نیست جز آهی


محکوم به تنهایی جانسوز شدم من

می سوزم از آن محکمه بی هیچ گناهی

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

بسمه تعالی

 

این سروده ، بداهه ایست برای دوست خوبم که عاشقانه هایش را همیشه میخوانم ..

 

 

 

دلشوره هایت مال من

 

همه ی آرامش دریا مال تو ..

 

 رنج های بی پایان مال من

 

 جاده های بی انتهای سرشار از امید و نور و نشاط و شادی مال تو

 

 هر چه خوبیست مال تو

 

 هر چه سنگه ، پای لنگه من

 

 تو فقط شاد باش و شاد زی ای مهربان

 

 زیبایی نگاهت را ماهی ها می بینند

 

بیرحمی برای کوسه های جگر خوار عادت دیرینه است

 

 نگران طوفان نباش

 

 امواج مهربان تو را به ساحل خواهند رساند ..

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٦:٥٤ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی


می روی اما من از دل دوستت دارم برو ..

در مسیرت لاله های سرخ می کارم برو ..

 

با همه نا مهربانی های تو اینبار هم

اخم کردی و نکردی باز ، دیدارم برو ..


هر چه کردم منصرف سازم تو را از این سفر

نا امیدم کردی و آزرده ، ای یارم برو ..


گفته بودی تا ابد با من بمانی نازنین

من که از جام وصال دوست سر شارم ، برو ..


من وفادار تو خواهم ماند با گرمای عشق

سالها از چشم بیمار تو بیمارم ، برو ..


عمر سر کردم به پایت سوختم دیوانه وار

میروی تنها و من هم اشک می بارم برو ...


سعی کردم تا نگهدارم تو را اما نشد ل

ااقل دل را ببر با خویش دلدارم ، برو .. 

 

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٦:٥٢ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

پلک بر هم می زنی ، اینجور غوغا میکنی
شورشی در این دل بیمار بر پا میکنی




باز هم از دور ، افسون نگاهت می شوم
هر چه پنهان میکنم خود را ، تو پیدا میکنی




دست من را میفشاری عهد می بندی ولی
از برای بوسه ای ، امروز و فردا میکنی !




هی نوازش میکنم ، با من بمانی تا ابد
باز می بینم نمیخواهی و رسوا میکنی




از تغافل چشم می بندی ، نمیبینی مرا
آفرین بر تو که عالی نقش ایفا میکنی




از سخن چینان شنیدم که نمی خواهی مرا
سخت می آشوبی و بد جور حاشا میکنی !

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

ای گل زیبای من ، بسیار می نازم به تو

عشق من ای بهترین دلدار ، می نازم به تو


آنقدر در جان من رفتی که روحی در بدن

همچنان از لحظه ی دیدار می نازم به تو


عشق یعنی صورت زیبای تو در آینه

من به این تصویر بی تکرار می نازم به تو


ساده می گویم به هر عنوان اگر سالم شوم

یا شوم از عشق تو بیمار ، می نازم به تو


شهر میداند که من از عشق تو دیوانه ام

دائما از عشق تو سر شار ، می نازم به تو


من برای با تو بودن جان و دل را داده ام

از صمیم دل بدان ای یار ، می نازم به تو


سهم من از عشق ، تکرار نگاه چشم توست

تا نگاهم میکنی ، هر بار می نازم به تو

[ ۱۳٩٦/٥/٢٤ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی
 

حباب آرزو  از سطح دریا بیشتر دارم

شبیه کشتی بی بادبانم که  سفـر دارم


 

گرفتار تمناهای سر ســـــــام آور خویشم

مثال رشته ی تسبیح   چندین رهگذر دارم

 

 

فریب خواب را با بستن چشمم نخواهم خورد

اگر پر بسته ام    پــــرواز دیگر در نظر دارم


 

مثال شمع خود سوزی که روشن می کند شب را

هزاران شبنم از اندوه دل در چشم تــــــر دارم


 

همان طاووس در آیینه ی بی زنگ تقدیــــــرم

که صد رنگین کمان در پرده های بال و پر دارم

 

 

به رای من نمی چرخد فلک  وقتی نباشی تو

از آن هنگامه ی جانسوز شام بی سحر دارم


 

کتاب فضل در وصف تو را هی صفحه بشمارم

من از توصیف زیبای پـدر درآن   خبر دارم

 

 

پدر مانند سرو سبز  سر بر آسمان سایید

از او اندرزهای نــاب در کوه و کمر دارم

 



قلم در سوگ کس غیر از پدر خونین نمی گرید

قلم می گرید از روزی که من  سوگ پــدر دارم

 

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٦/٥/٢٢ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]
بسمه تعالی
 
 
 
در خیابان  دل به آن زلف پریشان بسته ام

پیچ و تاب موی او را  بر  رگ جان بسته ام



همّتم از شهریاران زمان  افزون تـــــر ست

من رگ غیرت به پای سرخ پیمان بسته ام



دست خود را بر نخواهم داشت از دامان او

مثل غنچه  عهد خود را  با گلستان بسته ام


چشم حسرت از رخ زیبای او  پوشیده ام

 
 دل به آن گیسوی چون شام غریبان بسته ام
 


شبنمی هستم که بر گلبرگ های زندگی

در حضور آفتاب مهــــــــر ، مژگان بسته ام
 


با دل پر خون که قربانگاه عشق اول ست

عهد را با لاله  در خاک شهیدان بسته ام
 


عمر را در سایه سار آرزو سر کرده ام

در مدائن چشم عبرت را به ایوان بسته ام
 


زخمی ام از سنگ های کودکان شوخ چشم

شور دل را بر در فیض نمکدان بسته ام
 


راهزن باشند آنان که   دل از من می برند
 
 راه دل  را از گران جانی  به آنان بسته ام

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٦/٥/۱٩ ] [ ٤:٥۳ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

هرکه روزی حقّ مردم را به دست زور خورد

عاقبت در گور تنگی   دست او را  مور خورد

 

ما گرفتار شراب آباد سرخ دل شدیم

زاهد بیچاره امّا   دانه ی  انگور خورد

 

زندگی با تنگ چشمان سهمگین و مشکل ست

سخت باشد  شهد را در خانه ی زنبور خورد

 

شیره ی انگور و آب خضر در جام دل ست

مرده دل باشد کسی که از شراب گور خورد

 

آرزو   هرذرّه از تن را  به جایی افکَنَد

خواهش رندانه ی موسی به کوه طور خورد

 

حلقه ی گیســـــــو  حجاب گُلرُخان کافرست

غنچه تا خندید   زخمِ چشم ها   از دور خورد

 

مــــــورچه  هر قدر گرد آورد دانــــه    کرم برد

خرمن اش را کوفت زارع ، دانه را شاپور خورد

 

 هر که در کفّ ترازو   سنگ ناجــوری نهاد

از همان سنگ ترازو   ضربه ی ناجور خورد

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٦/٥/٥ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی


 

شمع هرشب می خورد دل از زبان خویشتن

تند خو   آتش زند دائم   به جـــــان خویشتن

 

هیچ کس مانند خود از خود نمی دارد نگاه

دیده ی بیــــدار باشد   دیده بان خویشتن

 

از صدف آموختم  ناچار اگــر  لب وا کنی

پیش هر بی آبرو  نگشا دهان خویشتن

 

سر نخواهد کرد خم  برچرخ پست روزگار

هر که از همّـت بسازد آسمان خویشتن

 

منت از بازوی خود هر کس کشد در زندگی

نان بی منّـــت خورد دائم  ز خوان خویشتن

 

چون ز بی تدبیری اینجا  رونق بازار نیست

تخته خواهم کرد از فردا دکــــان خویشتن

 

مثل گل هرگز فریب مهلت دوران نخور 

در بهاران بگذر از فصل خزان خویشتن

 

برگ تاریخ ست تنها  خاطرات کودکی

عاقلان باشند ، فرزند زمـان خویشتن

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٦/٤/٢۸ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

چشم بسته  ،  مــاه را  در قاب رویا دیده ام

عشق را  در روی آن خورشید سیما دیده ام

 

می نهم  پست و بلند زندگی را زیر پــــــــا

قطره ای هستم که خود را روی دریا دیده ام

 

من نمی نازم به بازوی بــــرادرهای خود

بر سر هر چاه ، گرگی  از یهودا دیده ام

 

شبنم روی گل    از آثار صبح صادق ست

آفتاب از چشم شبنم  روی گل ها دیده ام

 

ذات انسان بد نباشد  فهم انسان ناقص ست

هر چه بد باشد من از آثار دنیا دیده ام

 

مثل آیاتی که بنویسند بر سنگ مــــــزار!

عشق را چون لاله در دامان صحرا دیده ام

 

تیغ اگر از آسمان بارد به چشمم ، گو ببار

هر کجا ظلــمی رود  از دستِ بالا دیده ام

 

من مسیحی نیستم  اما تمام " مهر " را

مثل قرآن ، لای انجیل مسیحا دیده ام

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٦/٤/٢٥ ] [ ٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

وقتی نگاهت شعر سبز دفترم باشد

حسن ختام شعر های دیگرم باشد

 

گاهی برایم آنچنان حس قشنگی که

تاثیر این حس تو در شعر ترم  باشد

 

هر کس برایم سفره ی دل پهن می سازد

بی شک برایم میهمان محترم باشد

 

باید وضو سازم بیایم در کنار دل

آنجا مکانی پاک مانند حرم باشد

 

من شعر هایم را برای عشق می گویم

هر گز نمی ترسم که شعر آخرم باشد

 

مهر تو در جان و دلم جاری ترین رود است

عشق تو روح زندگی در پیکرم باشد

 

اینجا خیال با تو بودن بهترین حال است

تکرار این احساس خوش بال و پرم باشد

 

محراب ابروی کمانت سجدگاهم شد

آیینه ی اندیشه ات پیغمبرم باشد

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٤/٦/٢٤ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی



خواب خوش بودی و من در نقش رویا آمدم

عتمادت کردم و  همراه ،  هر جا آمدم



ماهی افتاده از تنگم بگو اینجا کجاست ؟
 
رودها پیموده تا آغوش دریا آمدم 
 


با خیال روی تو آیینه ها را چیده ام
 
تا برای دیدن جام تماشا آمدم 
 


بر خلاف میل خود بیرون شدم از بوستان
 
من بدنبال تو از آنجا به دنیا آمدم
 


دست تقدیرست یا هر نام دیگر ، حرف نیست
 
من برای همدمی با تو به اینجا آمدم 
 
 

زندگی معنای تنهاییست ای دل غم مخور
 
من به عشق مهر تو تا طور سینا آمدم 
 


رنج را همراه خود آورده بودم از سفر
 
می روم امروز ، فردا بلکه تنها آمدم 
 




جواد مهدی پور 
[ ۱۳٩٤/٦/٢۳ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]
بسمه تعالی



برای آمدنت ساز و کار کافی نیست
ـ
چه روزگار عجیبی که یار کافی نیست
 
 


و فصل سرد خزان است گل نمیروید

برای گل شدنت  این بهار کافی نیست
 
 


پیاده اند کسانی که از تو می گویند

دوباره صبر کن اینجا سوار کافی نیست
 
 


کویر تشنه ی دل با دو قطره شبنم سوخت

تو از ترنم باران ببار   کافی نیست
 



هجوم شعله ی آتش گرفته جنگل را

برای بچه ی آهو   فرار کافی نیست
 
 


چه سنگ دل شده صیاد ، خون می آشامد

برای جلب رضایش شکار کافی نیست !




دوباره گریه  ، دوباره فراق و آدینه

مگر برای ظهور انتظار کافی نیست

 

 

 

سران ما سر خود را نگاه می دارند  

برای آمدنت سر بدار  کافی نیست


 

دلت گرفته از این ظلم های بی پایان

تو نیز منتظری  اختیار کافی نیست  

 

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٤/٦/٢۳ ] [ ٩:٤٦ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]
بسمه تعالی




شب که می آید ، برای چشم  نوری لازم است

یا برای صید آهویی ، صبوری لازم است




بزم عیش دختران وقت را من دیده ام

در میان پایکوبی ، شعر و شوری لازم است
 
 


قدر همدیگر نمیدانیم در آغوش هم

گاه گاهی بیقراری ، رنج دوری لازم است




تازه فهمیدم برای دیدن معشوقه ام

مثل یعقوب پیمبر چشم کوری لازم است




عشق را قربانی امیال خود کردیم ما

عاشق و معشوق را گاهی غروری لازم است




ماهی سرخی که میخواهد تماشایی شود

دلبرانه رقص در  تنگ بلوری لازم است




زخم های تند از چشم غزالان دیده ام

در جواب این کرشمه ، گاه حوری لازم است
 




جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٤/٦/٢۳ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

زود رنجی تو ولی آیی بکار 

مهر خود را تو نمودی آشکار 

 

من برایت جان و دل را داده ام 

روز و شب بودم برایت بیقرار

 

بوسه ای میخواستم هنگام خواب 

چشم خود را بستی و کردی فرار

 

این همه خوبی برایت کرده ام 

ذره ای مهر و وفایت را بیار !!

 

خوب میدانی که بیمار توام 

مثل من دیوانه ای دیدی دچار ؟ 

 

پارسال این وقت در خواب و خیال 

تو مرا با غمزه ای کردی شکار 

 

من بدنبال تو بودم نازنین 

خواستم باشی برایم همتبار 

 

 

جواد مهدی پور  

[ ۱۳٩٤/٦/٢۱ ] [ ٥:٥٩ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

چشم ها منتظر دیدن ما نیست ، بیا بر گردیم


باز هم فرصت خندیدن ما نیست بیا بر گردیم




قدری از رونق عشق من و تو کم شده انگار ولی


راهزن مایل دزدیدن ما نیست بیا بر گردیدم




وارث عطر دل انگیز گلستان بهاران هستیم


یک نفر حاضر بوییدن ما نیست بیا بر گردیم




ابر ها نیز برای من و دلتنگی تو دلگیرند


آسمان راضی رنجیدن ما نیست بیا بر گردیم




سیب سرخیم که همراه دل از سوی بهشت آمده ایم

 

آدمی در صدد چیدن ما نیست بیا بر گردیم




رنگ رخساره عوض می شود و راز درون می گوید


صحبت از بابت ترسیدن ما نیست بیا بر گردیم



 
عشق یعنی من و تو در دل هم تا به ابد می مانیم


هیچکس قادر فهمیدن ما نیست بیا بر گردیم

 

 

جواد مهدی پور



[ ۱۳٩٤/٦/٢٠ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]
بسمه تعالی


گفته بودی دوستت  دارم  ولی  بسیار نه
گفته بودم عاشقت هستم  ولی  بیمار  نه




دوستت دارم ولی هر بار  جور دیگری
عشق را معنای دیگر کن ولی تکرار نه





شاخه گل می چینم و تقدیم رویت میکنم
از گلستانی که گل می روید  اما  خار  نه




وعده ی دیدار هرگز در قرار ما نبود
دوستی را تو مجازی گفته ای ،  دیدار نه





پای می بندم به پیمانی که با تو بسته ام
گفته بودم با تو می آیم  ولی   این بار  نه




دعوتم کردی برای خلوت تنهایی ات
بوسه ی گرم و هم آغوشی بلی ، هر کار نه




عشقمان را گفته ای پنهان نگه خواهیم داشت

هر چه می خواهی بکن با عشقمان ، انکار نه

 

 

 

 

جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٤/٦/٢٠ ] [ ٤:۱٧ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]
بسمه تعالی
 
 
تو محشر با نگاه خویش بر پا کرده ای یا من ؟
 
و با رقص قلم اینگونه غوغا کرده ای یا من ؟



تو با رنگین کمان عشق آذین بسته ای دل را
 
بگو با من که عالم را تو زیبا کرده ای یامن ؟



من از ترتیب چشمان دل آرایت نمی گویم
 
تمام عشق را دیشب تو رویا کرده ای یا من ؟



اگر لب بسته ام  چیزی نمیگویم بگو با من
 
تو در قلب تمام آهوان جا کرده ای یا من ؟



همیشه گفته ام این جمله را که " دوستت دارم "
 
همین احساس زیبا را تو حاشا کرده ای  یا من ؟
 
 
 
 
اگر افتاده ام در بند گیسوی بلند تو
 
تو دستم را از این دام بلا وا کرده ای یا من ؟



من این یک قطره باران را برایت چیده ام از ابر
 
تو آن را با سرشک خویش دریا کرده ای یا من ؟
 


نبرد سهمگینی است ما بین من و چشمت
 
غنیمت را تو در این جنگ پیدا کرده ای یامن ؟
 
 
جواد مهدی پور
[ ۱۳٩٤/٦/۱۸ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]
بسمه تعالی

 
 
 

اینجا سخن  از عشق گفتن یک بهانه است

چیزی بگو از عشق ، محفل  عاشقانه است

 
 

باید سرود آیینه های ناگهان را

آیینه اینجا بهترین باغ ترانه است
 


حتی برای عشق چشمان تو کافیست

رنگین کمان ابروانت آشیانه است
 


وقتی که لب تر میکنی از عشق گویی

هر بیت بیت شعر هایت جاودانه است
 


تمجیدی از دل میکنی هر جا که باشی

میدانی اسرار دل من محرمانه است



گاهی نگاهم میکنی تا شاد باشم

این لحظه های ناب چشمت عارفانه است




تفسیر کردی عشق را با حرف هایت

تعبیر این گلواژه هایت صادقانه هاست
 
 
جواد مهدی پور

 

[ ۱۳٩٤/٦/۱۸ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

حق دارم از سیمای خوبان سیر باشم

از شعر های کهنه ام  دلگیر باشم

 

با من بیا تا انتهای جاده ی عشق

کاری نکن از دست تو دلگیر باشم

 

پا را فراتر از گلیم خود کشیدم

بهتر همین باشد که در زنجیر باشم

 

من خسته ام از عادت دیرینه ی خود

باید به فکر اندکی تغییر باشم

 

هرشب مرا مهمان رویاهای خود کن

تا من برای خواب تو  تعبیر باشم

 

در دادگاه عشق ، فردا حکم جاریست

از دل دعایم کن که بی تقصیر باشم

 

ترسم فراموشم کنی وقت جوانی

وقتی بیایی پیش من که پیر باشم

 

عمری دویدم تا سراب آرزو ها

با خود نگفتم بنده ی تقدیر باشم

 

تا چشم جادوی تو دام ابتلا است

من در کمند چشم تو نخجیر باشم

 

 

جواد مهدی پور 

[ ۱۳٩٤/٦/۱٦ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

 

تو را با عشق میخوانم که فریاد رسایی تو

و من سر شارم از مهرت که باران سخایی تو



برای با تو بودن ها چه شب ها که نخوابیدم

نشستم بر سر کویت شبی شاید بیایی تو



ندانستم که از عشقت مرا محروم می سازی

ببار ای ابر بارانی که از جنس صفایی تو



تو گفتی دوست میداری مرا از جان و دل اما

نمیگویی چرا اینقدر از این دل جدایی تو ؟



چنان خو کرده ام بر چشم هایت ای غزال من

که جان می گیرم از چشمت ، عجب عشق بلایی تو



سرشتم خاک پاک است و دلم آکنده از عشقت

و من خوشحالم از اینکه مثال کیمیایی تو



مرا در جای امن دل نگهدار و نگارم باش

برایم عشق جانسوزی و بانوی وفایی تو




جواد مهدی پور

[ ۱۳٩٤/٦/۱۱ ] [ ٤:۳٠ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 


در خاطرم میمانی ،  این را گفته بودم

عشق منی ، میدانی ،  این را گفته بودم


گاهی ، چه دلتنگم برای خنده هایت

در جسم من ، جانی تو ، این را گفته بودم


هرگز فراموشم نکن از خاطر خود

با  من که  هم پیمانی ،  این را گفته بودم


حرفی نمیگویم هنوز از بی تو بودن

در چشم من  میخوانی ، این را گفته بودم


عمری  مسیر عشق را با سر دویدم

از بس که تو پنهانی ،  این را گفته بودم


 

[ ۱۳٩٤/٦/۸ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

 

 

بسمه تعالی


سحر یک شاخه گل دادی به من ، گفتی که میمانی

قسم خوردی مرا میخواهی و پابند پیمانی



من از روزی که با تو عهد بستم عشق را چیدم

تو را از جان و دل میخواهم این را خوب  میدانی



تو خود گفتی تمام عشق را یک جرعه می نوشی

اگر دیوانه هم باشی مرا از خود نمی رانی



تو آن شعری که بی تو عشق میمیرد ، نمی ماند

همه عالم سراسر جسم بی روحست و تو جانی



مسیر عشق طولانیست در یک جاده ی باریک !

اگر یک جرعه " می " نوشی ، نخواهد داشت پایانی ...


 

 

 

 

 

[ ۱۳٩٤/٦/۸ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

جنگ است میان من و چشمان تو گاهی

آهوی قشنگی تو  ، به زیبایی ماهی


تنبیه نمودی که چرا روی تو دیدم

انداختی از کینه مرا داخل چاهی !


از سنگ دلی رحم نکردی به دل من

وقتی که نهادی تو مرا بین دو راهی


سر سختترین فصل شد آنشب که تو رفتی

من ماندم و دنیایی از احساس تباهی


با عادت دیرینه ی تو مانده ام اینجا

یکبار بکن لحظه ی دیدار نگاهی


اندوه فراقی که تو در سینه نهادی

در خاطرم از خاطره ها نیست جز آهی


محکوم به تنهایی جانسوز شدم من

می سوزم از آن محکمه بی هیچ گناهی

 

 

 

 

[ ۱۳٩٤/٦/٧ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

بسمه تعالی

 

 

 

این سروده ، بداهه ایست برای دوست خوبم که عاشقانه هایش را همیشه میخوانم ..

 


 

دلشوره هایت مال من

 


 

همه ی آرامش دریا مال تو ..

 

 

 

 

 

رنج های بی پایان مال من

 

 

 

 

 

جاده های بی انتهای سرشار از امید و نور و نشاط و شادی مال تو

 

 

 

 

 

هر چه خوبیست مال تو

 

 

 

 

 

هر چه سنگه ، پای لنگه من

 

 

 

 

 

تو فقط شاد باش و شاد زی ای مهربان

 

 

 

 

 

زیبایی نگاهت را ماهی ها می بینند

 

 

 

 

 

بیرحمی برای کوسه های جگر خوار عادت دیرینه است

 

 

 

 

 

نگران طوفان نباش

 

 

 

 

 

 

 


 

امواج مهربان تو را به ساحل خواهند رساند ..

 


[ ۱۳٩٤/٦/٧ ] [ ٤:٠٧ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی


می روی اما من از دل دوستت دارم برو ..

در مسیرت لاله های سرخ می کارم برو ..

 

با همه نا مهربانی های تو اینبار هم

اخم کردی و نکردی باز ، دیدارم برو ..


هر چه کردم منصرف سازم تو را از این سفر

نا امیدم کردی و آزرده ، ای یارم برو ..


گفته بودی تا ابد با من بمانی نازنین

من که از جام وصال دوست سر شارم ، برو ..


من وفادار تو خواهم ماند با گرمای عشق

سالها از چشم بیمار تو بیمارم ، برو ..


عمر سر کردم به پایت سوختم دیوانه وار

میروی تنها و من هم اشک می بارم برو ...


سعی کردم تا نگهدارم تو را اما نشد ل

ااقل دل را ببر با خویش دلدارم ، برو .. 

 


[ ۱۳٩٤/٦/۳ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

پلک بر هم می زنی ، اینجور غوغا میکنی
شورشی در این دل بیمار بر پا میکنی




باز هم از دور ، افسون نگاهت می شوم
هر چه پنهان میکنم خود را ، تو پیدا میکنی




دست من را میفشاری عهد می بندی ولی
از برای بوسه ای ، امروز و فردا میکنی !




هی نوازش میکنم ، با من بمانی تا ابد
باز می بینم نمیخواهی و رسوا میکنی




از تغافل چشم می بندی ، نمیبینی مرا
آفرین بر تو که عالی نقش ایفا میکنی




از سخن چینان شنیدم که نمی خواهی مرا
سخت می آشوبی و بد جور حاشا میکنی !

 


[ ۱۳٩٤/٦/۳ ] [ ٦:۱٤ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

ای گل زیبای من ، بسیار می نازم به تو

عشق من ای بهترین دلدار ، می نازم به تو


آنقدر در جان من رفتی که روحی در بدن

همچنان از لحظه ی دیدار می نازم به تو


عشق یعنی صورت زیبای تو در آینه

من به این تصویر بی تکرار می نازم به تو


ساده می گویم به هر عنوان اگر سالم شوم

یا شوم از عشق تو بیمار ، می نازم به تو


شهر میداند که من از عشق تو دیوانه ام

دائما از عشق تو سر شار ، می نازم به تو


من برای با تو بودن جان و دل را داده ام

از صمیم دل بدان ای یار ، می نازم به تو


سهم من از عشق ، تکرار نگاه چشم توست

تا نگاهم میکنی ، هر بار می نازم به تو

 

 

[ ۱۳٩٤/٦/۱ ] [ ٦:٢٢ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]
بسمه تعالی
 
 
 
 
 
 
 
کاش جای "  خوب  " در این  استخاره  ، ناگهان می آمدی

یک سبد گل در بغل  با خنده هایی  بر لبان می آمدی


آفتابی می شد اینجا آسمان دل اگر با شور عشق

زیر باران بهاری مثل یک رنگین کمان می آمدی


شک ندارم جاده های سخت و نا هموار اگر هموار بود

از مسیر لاله های ارغوانی بی گمان می آمدی


بی قراری می کند این دل برای دیدنت ای ماه من

کاش امشب پیش من ژولیده سر با گیسوان می آمدی


حتم دارم آسمان دل اگر ابری نبود و صاف بود

مثل خورشید ی تو از شرق خراسان هر زمان می آمدی


عشق را معنای دیگر می نمودی با نگاه مست خود

خط بطلان می کشیدی  بر خط و خال بتان می آمدی
 

 

[ ۱۳٩٤/٥/٢۸ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی


کاش باشی و مرا باور کنی

باورم را معنی دیگر کنی


من برای بودنت جان می دهم

قول دادی که مرا باور کنی


قول دادی که نه خاموشم کنی

نه پر پروانه را پر پر کنی !


گفته ای خاک وجودم را شبی

با نگاه کیمیا گوهر کنی


با همه زیبایی ات افسونگری

صد شراب ناب در ساغر کنی


با نگاهی ، دل از آدم میبری

چشم ها را نیز خیره سر کنی


دل که بردی پیشکش باشد ترا

با دلم رفتار چون دلبر کنی !


ماه من جانا ! قرار ما نبود

ترک گویی ، چشم دل را تر کنی

 

[ ۱۳٩٤/٥/٢۸ ] [ ٧:٤٩ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی



ماه مانند نگاه تو ،  تماشایی نیست !
مثل سیمای تو  اینگونه به زیبایی نیست



دیر وقتیست ترا آینه ها می جویند
گاه یک آینه ، وقتی که تو می آیی نیست !



خواستم شعر جدیدی به تو گویم ، دیدم
با دل زخمی ام اینبار توانایی نیست



شاه بیت غزلم باش بیا با من باش
در کنار دل هم  وحشت تنهایی نیست



مگر آز آینه ها سهم نگاه تو نشد ؟
پس چرا بین نگاه تو هم آوایی نیست !؟



امشب از لحظه ی دیدار غنیمت ببریم
فرصتی هست که امید به فردایی نیست

 

قایقی  ساخته ام تا سفر عشق رویم

بی تو این خاک کویریست و دریایی نیست



[ ۱۳٩٤/٥/٢٥ ] [ ٦:۳۸ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

                               بسمه تعالی

 

اخم کردی و مرا در اشتباه انداختی

یوسف لبخند هایم را به چاه انداختی

 

بار دیگر بین قهر و آشتی دیوانه وار

قهر کردی ، قصه و غم را به راه انداختی

 

خال و لب دادی نشان اما ندادی بوسه ای

اینچنین بیچاره دل را در گناه انداختی

 

از تغافل چشم بستی که نمی بینی مرا !!

دلخوشم کردی به من  وقتی نگاه انداختی

 

با رقیبانم که بزم عیش را آراستی

بر دلم زارم جفا کردی و آه انداختی

 

عاقبت بیرون نمودی از دلت مهر مرا

پشت سر ، این مرغ دل را بی پناه انداختی

 

وعده دادی معنی پیمان ندانستی ولی

گاه جام مهر بگرفتی و گاه انداختی

 

جایگاهی داشتم در پیش تو اما چه سود !

دل شکستی و مرا از جایگاه انداختی

 

 

[ ۱۳٩٤/٥/۱٧ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

بسمه تعالی

 

خواستم با بوسه بیدارش کنم رویم نشد

آمدم با عشق دیدارش کنم   رویم نشد

 

با همه بی مهری اما بار دیگر خواستم

باز هم از مهر سرشارش کنم  رویم نشد

 

من تمام عشق را جان کنده ام با نام او

با دلم گفتم که تکرارش کنم  رویم نشد

 

سر به بالین اش نهادم بلکه با دستان خود

تا سحر با مهر تیمارش کنم  رویم نشد

 

من که با افسونگری از گلرخان دل میبرم

حیله ها کردم که بیمارش کنم  رویم نشد

 

او که با بی اعتنایی های خود دل را شکست

در جوابش خواستم خوارش کنم  رویم نشد

 

دعوتش کردم کنار هم شبی خلوت کنیم

خواستم اینبار هر کارش کنم  رویم نشد


[ ۱۳٩٤/٥/۱٥ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

از سفر کی خواهی آمد ، جمعه ها را می شمارم

کاشکی باز آیی ای گل طاقت دوری ندارم

 

با همه دلتنگی اما بر سر کویت نشینم

تا عبورت را ببینم صد گل نرگس بکارم

 

من از آنروزی که گفتم حق تویی ، قاضی بر آشفت

حکم جاری کرد  زآنرو ، عاشقانه سر بدارم

 

عصر هر آدینه این دل سخت میگیرد برایت

هر کجا هستی ترا به ذات اقدس می سپارم

 

از فلسطین تا یمن با خون ما سیل است جاری

من برای لاله های سرخ پرپر داغدارم

 

گاه از شرم گناهان چشم هایم خون فشان است

گاه می گویم برایت نامه ی دعوت نگارم

 

فصل ها تکرار تلخ بی تو بودن شد برایم

بی تو با صدها گلستان ، بی بهارم  بی بهارم

 

وعده دادی باز خواهی آمد از راهی که رفتی

منتظر می مانم اینجا ، بی تو دائم  بیقرارم

 

خنجر سرخ زمانه می بُرد سر های ما را

از سفر کی خواهی آمد ؟ همچنان در انتظارم

 

از حرم کی بانگ سُرخت با  " انا المهدی " عج  می آید

سالها از ظلم دژخیمان عالم  اشکبارم

 

این حرامی ها حرم را بار ها حرمت شکستند

من از این بی حرمتی های  شغالان  دلفکارم

 

داد از این بیدادی ، آری خواهد آمد روز موعود

من به آن هنگامه ی  بانگ حرم  امیدوارم

 

 

 

[ ۱۳٩٤/٥/۱٥ ] [ ۸:٠۸ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

 

 


به دل گفتم تو از جنس کدامین نـــــــور والایی ؟

که می تابی و  دائم بیقراری  ، مثل دریــــــــایی

 

و با زیبا ترین سیمای خود مانند مهتــــــــــــابی

که در جــــــام بلورین ، اینچنین پنهان و پیدایی

 

میان آهوان ، رعنــــــــــــــا ترین روح غزالی تو

غزل هم با تو جــــان میگیرد و پر میکشد جایی

 

بگو تو از کدامین ملک سبز عشق مـــــی آیی ؟

که اینگونه دل انگیز و ملیحانه  ، ســــــراپایی

 

تــــو را  روزی که دیدم پلک را پایین نیاوردم

که از بس خوبی و نازی ، بزیبایی فریبــــــایی

 

بگو با من که اصلت از کدامین ابر باران است

که اینسان بر سرم می باری و با مــهر می آیی

 

میان صحبتم  برگشت  با یک دل تمـــــــنا گفت :   
ای جاااااااااااااااااااااااااااااااانم

منم  در سینه ی  آرام تو یک دل به زیبــــــایی !

 

چنان از خود شدم بیخود که در پوستم نمیگنجم

شدم دیوانه ی عاشق من از این شور و شیدایی

 

 

تویی همرا ه من ای دل که از جان دوستت دارم

هماورد تمام آهوان باشی به تنـــــــــــــــــهایی

 

[ ۱۳٩٤/٤/۳۱ ] [ ۳:٥٦ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 

بسمه تعالی

 

رمضان آمد و با عشق ، جلا داد گذشت

آن نسیم سحری آمد و چون باد گذشت

 

 
مرغ دل در قفس سینه به تنگ آمده بود

دل شد از آن همه اندوه و غم آزاد ، گذشت

 

 
آهوی دل که پناهنده ی یک یا رب شد

دام بر چید از این دایره صیاد گذشت

 

 
کوچه ی ما هم از آن ماه چراغانی شد

دل ویرانه از آن نور شد آباد گذشت

 

 
با دعای سحری دعوت مهمانی کرد

عشق بود آمد و با صولت فریاد گذشت

 

 
آسمانی که در آن ماه خدا می تابید

شبنم تازه به گلبرگ صبا داد گذشت

 

 
ماه رحمت که سر سفره ی نورش بودیم

روز ها را سپری کرد چو خرداد گذشت

 

 
لیله ی قدر که شیرینی دلکش دارد

سهم شیرین شد و از خاطر فرهاد گذشت

 

 
ماه مهمانی آیینه و ماه آخر شد

عید فطر آمد و در زمره ی اعیاد گذشت
 
[ ۱۳٩٤/٤/٢٤ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

شیر مردی تو ، در این قول خدا بحثی نیست
سیف هم سیف تو ، در شرح فتی بحثی نیست



شانه هایت اثر از بار فقیران دارد
پادشاهی تو برای فقرا ، بحثی نیست



تو امام همه ی خلق جهانی آری
اینکه مظلومی از آن جور و جفا ، بحثی نیست



طعنه بر منصب ایمان و عدالت دادند
که در آن صحبت غصب خلفا بحثی نیست



تو بزرگی و بزرگی به تو عادت دارد
خوان تو شامل هر شاه و گدا ، بحثی نیست



ظلم کردند تو را خانه نشین ات کردند
اینکه هستی تو همان شاه ولا ، بحثی نیست


مهر می بارد از آن ابر عدالت هر روز
سایه گستر شده ای بر سر ما بحثی نیست



تو همان شیر خدایی و امام مظلوم
یا علی (ع) شیر خدایی ، بخدا بحثی نیست


[ ۱۳٩٤/٤/٢٤ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

در دلم میمانی ای غوغای عشق

با تو میخواهم شوم رسوای عشق

 

سینه ات را طور سینا یافتم

تا شدم از عشق تو  موسی عشق

 

سر به دارم کن ، طناب عشق کو ؟!

جان و تن می بازمت در پای عشق

 

 با تو میمانم ،  قرار دل تویی

این دل دیوانه باشد جای عشق

 

من تمام عشق را جان کنده ام

باختم این بار در سودای عشق

 

آدم عاشق برایت می شوم

تا برای من شوی حوای عشق

 

هر چه گشتم عشق بود و عشق بود

من ندیدم خوشتر از دنیای عشق


[ ۱۳٩٤/٤/۱۳ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

                                             بسمه تعالی

 

با توام ای آنکه آنجا دست بالا برده ای !

نیمه ی پنهان ماهم را به یغما برده ای

 

من شریک جرم جادوی نگاهت می شوم

با صلیب عشق ما را تا مسیحا برده ای

 

بی سبب ابروی گیرایت دلم را خون نکرد

این دل بیچاره را با خویش هر جا برده ای

 

در کمند زلف تو صیدی بدام افتاده ام

آنچه با خود داشتم یک دل تمنا ، برده ای

 

سهم من از عشق ، چشمان دل آرای تو بود

از خودت می پرسم آیا سهم من را برده ای ؟

 

با رها با موج گیسوی بلند ِ دلکش ات

ساحل آرام دل را سوی دریا برده ای

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٤/٩ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

                                        بسمه تعالی

 

 دل به دلبر داده ام وقتی که او را دیده ام

مثل برگ گل ، دلم را در دلش پیچیده ام

 

در عوض هنگام دیدار نگارم عصرها

با رها از گوشه ی لب های او بوسیده ام

 

او ربوده این دل دیوانه را از دست من

من نگاه عشق را از چشم او دزدیده ام

 

سر به روی شانه اش بگذاشتم تا جان دهم

زین سبب مانند گیسو های او  ژولیده ام

 

چشم در راهم که او می آید از دامان عشق

در مسیرش بهترین گل های رز را چیده ام

 

بازهم از حس خوبش با دل دیوانه ام

در کنار میز قهوه از خودش پرسیده ام

 

دل که تنها بود ، او آمد ، شروع شد عاشقی

نام او را من به این خاطر غزل نامیده ام
[ ۱۳٩٤/٤/٩ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی


مستم از چشمان تو ، پیمانه میخواهی چه کار ؟

سر به روی سینه دارم شانه میخواهی چه کار ؟

 

من که خود در بند گیسویت به دام افتاده ام

مرغک بی بال و پر را دانه میخواهی چه کار ؟

 

یک دل از جنس شقایق را برایت ساختم

خانه میجویی چرا ، کاشانه میخواهی چه کار ؟

 

گرد شمع عشق تو بیدار بودم تا سحر

من فدای شعله ات پروانه میخواهی چه کار ؟

 

نیمه شب بوسیدمت ، گفتی که درهنگام خواب

بوسه های داغ را دزدانه میخواهی چه کار ؟

 

جرعه ای نوشیدم از جام نگاه چشم تو

می پرستم کرده ای میخانه میخواهی چه کار ؟

 

خانه ات آباد باد ای گلعذار نازنین

سرزمین عشق را ویرانه میخواهی چه کار ؟

 

عاشقی دیوانه ام آواره ی دشت جنون

با وجود من دلا  دیوانه میخواهی چه کار؟


 

[ ۱۳٩٤/٤/٤ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

                                    بسمه تعالی





عکس تو را هر بار دیدم گریه کردم
هر خاطره از تو شنیدم گریه کردم


بوی  تو می پیچد همیشه در اتاقت
جای تو را هر بار دیدم گریه کردم


آلاله ی خونرنگ  از خون تو رویید
هر بار که لاله خریدم  گریه کردم


دلتنگتر از این دل تنگم ندیدم !
چون اشک از چشمی چکیدم گریه کردم


باور کن از روزی که رفتی داغدارم
هی سینه خود را دریدم گریه کردم


مادر مرا وقتی به دنبالت فرستاد
سویت  سراسیمه دویدم کریه گردم


وقتی به اوج  آسمان ها پر گشادی
با سینه ی چاکم خزیدم گریه کردم


روزی که دیدم میشوی کم کم فراموش
از ذهن بعضی ها ، ژکیدم گریه کردم


حالا غبار غم نشسته بر مزارت
وقتی تو را اینگونه دیدم گریه کردم


دنیای ما وارونه می چرخد مدارش
من بر سپیدار سپیدم گریه کردم


بعد از تو با من زندگانی تلخ وش شد
بی تو به هر منزل رسیدم گریه کردم



[ ۱۳٩٤/٤/٢ ] [ ۳:٠٥ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]
بسمه تعالی
 
 
 
 
 
 
من به زیبایی چشمان تو عادت دارم
همچنان بر اثر غمزه ی تو بیمارم


لشگر عشق اگر گوش به فرمان تواند
من به حکم تو بر این لشگریان سردارم


فکر دلتنگی تنهایی خود را کردم
بار سنگین غم از دوش تو بر می دارم


خار هایی که به دور چمنت می رویند
میکنم با مژه و بوته ی گل می کارم


و علیرغم ارادت که برایت دارم
عاشقی هستم ات ای دوست که بی آزارم


در مصاف همه ی تیر و کمان رقبا
لاجرم گرم دفاع هستم و در پیکارم


تو از اندیشه ی من باز چرا می پرسی ؟!
مثل آیینه عیان است در این آثارم


دوست دارم که نگاهم کنی ای سرو روان

من به زیبایی چشمان تو عادت دارم


[ ۱۳٩٤/۳/٢۸ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

                               بسمه تعالی



آمدی جانم بقربانت ، صفا آورده ای
دوست جان مهربان با خود وفا آورده ای


هر چه گویم از لب لعل تو و هندوی تو
باز هم کم گفته ام ، ای گل صفا آورده ای !


بعد از این در سایه سارت میروم ای نازنین
سرو نازی ، با خودت گل را چرا آورده ای !؟


بخت خواب آلود من بیدار شد با مهر تو
با خودت بر شانه ام مرغ هما آورده ای


این دل دیوانه را از سرزمین آهوان
با همه شوریدگی عشق سوا آورده ای


شورش چشم خمارت انقلابی دیگر است
هدیه ای از جنس چشمانت دوتا آورده ای


شوکت مهتاب داری در مقام آسمان
اینهمه زیبایی از ملک سبا آورده ای


من به آهنگ صدای پای تو دلبسته ام
ساز این آواز خوش را از کجا آورده ای !


بزم گرم عیش را آراستم در پای تو
با نسیم مهر خود جام بلا آورده ای


[ ۱۳٩٤/۳/٢۸ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

هر وقت که نایاب شود عشق تو با من

ضرب المثل ناب شود عشق تو با من

 

کم سینه ی سینای خود اینگونه بلرزان

زین زلزله بیتاب شود عشق تو با من

 

گاهی نظر لطف به بیماری دل کن

بی مهر تو در خواب شود عشق تو با من

 

با خون دلم اشک روان ِ تو بیامیخت

وقت است که خوناب شود عشق تو بامن

 

گویند که عشق من وتو بحث سیاسی است !

پرونده ی   " نواب "  شود عشق تو با من

 

بازار زر از قلب و دغل پر شده امروز

بیم است که سیماب شود عشق تو با من

 

در دایره ی عشق ، اگر گنج  نهان بود

خوش باش ، که رد یاب شود عشق تو با من


[ ۱۳٩٤/۳/٢۱ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

 

در جواب نامه  گفتی آشنایت نیستم !!

روی خود را بر نگردان ، تا بگویم کیستم


مهر لب های مرا بر  گونه ات حاشا مکن

خوب بنگر تا ببینی نازنینا  ، کیستم !


بار سنگین فراقت را تحمل میکنم

تا تو بر گردی در اینجا منتظر می ایستم


غافلی از این دل دیوانه ی من سالها

ترسم آن موقع بیایی که ببینی نیستم


تا شنیدم با رقیبان بزم عیش آراستی

خون دل ها خوردم و شب تا سحر بگریستم


کاشکی با اینهمه نا مهربانی های تو

در توانم بود بی تو ، لحظه ای می زیستم



کاش ... ای کاش ..

ولی نمیتوانم ..

[ ۱۳٩٤/۳/۱۱ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

تو را با جان و دل میخوانم ای گل دوستت دارم
من از بادی که گل را میکند پرپر ، چه بیزارم !

 

به فروردین قسم ، اردیبهشتم را تو میسازی
که در خرداد هم گلها برای دوست میکارم

 

چنان در قلب من جا کردی ای آهوی زیبایم
که در آغوش گرمت عاشقانه بر سر دارم

 

من از دامان مهر تو گرفتم تا شفا یابم
چنان افتاده ام از پا و در کوی تو بیمارم

 

من از زیبایی روی تو با مهتاب می گویم
و در بزم وصالت تا سحر با ماه بیدارم

 

چراغانی کنم با چلچراغ عشق کویت را
تمام کهکشان را زیر پای دوست می آرم

 

چنان در جان من رفتی که تا جان در بدن دارم
تو را با جان و دل میخوانمت ای بهترین یارم

 

گلی از بوستان عشق ، با این روی زیبایت
گلستان میکنی جان را و من در فهم گلزارم

 

[ ۱۳٩٤/۳/٦ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

                         بسمه تعالی



پریشان خاطرم کردی  ، پریشانی چرا  جانا ؟
تو با زلف پریشانت ،به آغوشم بیا  جانا !



هوای بی تو بودن را نمیخواهم ، نمیخواهم
بیا با من بمان در کنج این ویرانه ها  جانا



چنان ازمسجد و منبر تو بیزاری و می نالی
که من میخانه ها کردم برای تو بنا  جانا



تو با من عهد بستی که فراموشم نخواهی کرد
و من دیشب برای عهدمان کردم دعا  جانا



نشستم بر سر کویت به  امَیدی که می آیی
عبورت بشکند  تندیس این بتخانه را  جانا



نه بختی یار شد با من نه اقبالی نصیبم شد !
تویی بر دوش من آن مظهر مرغ هما  جانا



دل و جان دادم از روزی که در دام تو افتادم
تو را بیگانگان کردند از این دل جدا  جانا



به بد نامی کشید آخر زلیخا در مقام عشق
تو اما پای عشقم ماندی و کردی وفا جانا

 

 

 

آفرین بر تو ، هزاران آفرین ..!!



[ ۱۳٩٤/۳/۳ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

حسین ابن علی ع انسان کامل

که بر قرآن نازل گشت عامل

 

سفیر پاکباز ملک داور

گلی از بوستان ناب حیدر

 

سپهسالار دین در اوج غیرت

دمد با اقتدار خویش حیرت

 

فروغ آفرینش از حسین ع است

حسین ع آیینه دار عالمین است

 

" تجلی ربه  " در عزَ و جاهش

فروزان شد جهان از روی ماهش

 

....

[ ۱۳٩٤/٢/۳۱ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 بسمه تعالی

 

 

 آفرین بر حرکات لب و چشمان تو باد

نظر عشق  به گیسوی پریشان تو باد

 

در دلم شهر مدائن که بنا ساخته ام

اولین مرحله ی زینت ایوان تو باد

 

همه ی عالم و آدم به فدایت ، گل من

عالم عشق همه گوش به فرمان تو باد

 

من به یک نیم نگاه تو جهان می بخشم

دل و جانم به فدای تو و قربان  تو باد

 

کهکشان زیر قدم های تو انداخته ام

تا دلم  زهره ی نورانی کیهان تو باد

 

تو به زیبایی ماهی و غزال ختنی

شاه بیت غزلم  در دل دیوان تو باد

 

اینهمه قول و غزل را که قلم میسازد

کودک گوش به فرمان دبستان تو باد

 

تو مپندار که پیمان شکنی خواهم کرد

تا ابد دست من آویز به  دامان تو باد

 

 

[ ۱۳٩٤/٢/۳۱ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

                    بسمه تعالی



باز ابروی تو محراب نمازم شده است
با تو در خلوت شب  راز و نیازم شده است


گره ِ سلسله ی موی تو را من زده ام
بارها این گره از سوی تو بازم شده است


تو چه از عاشق زانو به بغل می خواهی ؟
که مرا این همه اندوه تو سازم شده است !


من به زیبایی چشمان تو ایمان دارم
که همان غمزه ی جادوی تو رازم شده است


پلک بر هم که گذاری دلم آشفته شود
این اشاره همه ی حکم جوازم شده است


پرچم صلح  که افراشته ای بر سر من
باعث فخر من و اوج فرازم شده است


متحیر شده ام از حرکات لب تو
بر لبم آمده و سطح ترازم شده است


[ ۱۳٩٤/٢/۳۱ ] [ ٥:٥٤ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

                     بسمه تعالی



شبی از هزار شب ها که من از تو مینوشتم
به هوای باتو بودن که تویی  تو ، سر نوشتم

 

تو که باشی ای قرار دل بیقرارم ، آنروز
بخدا غمی ندارم که تویی گل  بهشتم !

 

و برای تو نوشتم که من از تو مینویسم
تو هم از سر رفاقت شدی آینه سرشتم

 

چه هوای دلنشینی به تو داشتم همیشه !
به تو از دلم نوشتم که من عاشق تو گشتم

 

تو هم از صمیم مهر و سر عشق آسمانی
به من اینچنین نوشتی " به تو گرم هست پشتم " !

 

همه هست آرزویم که همیشه با تو باشم
بهمین صفای نابت همه تخم مهر کشتم !!

 

و تو ای نگار دلکش که قشنگ و دلربایی
تویی آسمان آبی و من از نفیس خشتم !

[ ۱۳٩٤/٢/٢٩ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

شکستم تا تو پا بر جا بمانی

همیشه زنده  و  پویا بمانی

 

بیارم ماه را در زیر پایت

سرافرازانه پا بر جا بمانی

 

تمام عشق را در قاب کردم

که در آیینه ی زیبا بمانی

 

گرفتم دامن مهر و وفایت

که برگردی و در  اینجا بمانی

 

قسم خوردم که مجنون تو باشم

برایم تا ابد لیلا بمانی

 

قرار عاشقی امضاء نمودیم

که هم امروز هم فردا بمانی

 

شدم آدم که همراه  تو باشم

کنارم باشی و حوا بمانی


 

[ ۱۳٩٤/٢/٢۱ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 بسمه تعالی

 

چنان در پای پیمان تو هستم
که گویی از سفیران الستم

 

تو از آلاله های دشت نوری
من از جا ماندگان راه هستم

 

فراقت سخت می آید ولی من
نشستم ، چون بنامت عهد بستم

 

تو گفتی در دل من لانه داری
و من آیینه ی دل را شکستم

 

پریشان خاطرم با جام خالی
در این میخانه هی چله نشستم

 

چنان غافل شدم از جام ساقی
در این میخانه گویی می  پرستم

 

سفر کردم که در یادم بمانی
ولی بیراهه رفتم ، بس که مستم

 

شکایت دارم از خود ، بیقرارم
که خود در را به روی خویش بستم

 

مرا آزاده می نامند یاران
اگر یاری کنی ، از بند رستم

[ ۱۳٩٤/٢/٢۱ ] [ ٦:٤۸ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

شکوه از این دور گردون ، شکوه ی بی حاصل است

 انتظار مهر خوبان ، انتظاری باطل است !

 

هر چه میخواهی بگو  ،  اما نگو از چشم یار

 صد هزاران کشته دارد ، با نگاهش قاتل است

 

 درد بی درمان همان یک لحظه بی دل بودن است

 مثل بیماری ست که   درمان دردش   با دل است

 

 هر کجا میخانه ای کردم بنا ،  بی جام شد !

 لیلی ناز آفرین  اینجا چرا بی محمل است ؟

 

 ساربان  ساده دل  همدست با صیاد شد

 هر چه آهو دیدم اینجا زخمی و پا در گل است !

 

 صبر می باید بر این اندوه های بیشمار

 موج میریزد فرو در بستری که ساحل است

 

 راه را گم کرده ای ،  بیراهه می تازی چرا ؟

 جز صراط مستقیم هر راه رفتی مایل است

 

 هرکه بر سیمای زیبای غزالان چشم بست

 بی گمان از دولت آیینه ها ، او  غافل است

 

 هر که از آزادگی دم میزند در بند عشق

 بی تعارف  در مقام ادعایش  جاهل است

 

 

[ ۱۳٩٤/٢/٢٠ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

باز شعر ناب میگویم برای آفتاب
ای دل از سیمای دل آرام ماهش رو متاب

 

 از زلال سبز آن سر چشمه ی آب حیات
لحظه ای غافل شدم هر چشمه شد  دام سراب

 

ساربان منزل به منزل میبرد ما را کجا ؟
از چه منزلها  برایم می شود هر جا خراب ؟

 

تا به کی این چرخ گردون واژگون رقصانَدَم
صحنه می گردانم اما می دوم مثل حباب !

 

می کنم در امتداد عشق ، بازی همچنان
که در این میخانه ها ،  سر می کشم جام شراب !

 

بشکنم دل های نازک با زبان سنگ خود
سجده میسازم ، که خواهم از خدای خود ثواب !!

 

بس که طغیان میکند این نفس ِ سر کش بی امان
جای مرهم ، زخم بگذارد به دلهای کباب !

 

نام آدم می نهم بر روی خود اما چه سود ؟
همچنان این رمز استفهام ( ؟ ) مانده بی جواب !!

[ ۱۳٩٤/٢/٢٠ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]
بسمه تعالی

 

 
تو آفتاب عشقی ، آیینه ی جمالی
 
 ای برتر از تصور ، بالاترین کمالی

 

حیرت دمیده ای تو بر بوستان فکرم

در شعر های سبزم ، زیباترین غزالی

 

هر خدمتی که کردم در وصف آن شمایل

بی مزد بود و منت ، تو اُجرت مآلی

 

تو کیمیای جانی ، سرمایه ی گرانی

در فکر من نگنجی ، بالاتر از خیالی

 

ای خیره ی نگاه چشم گناهکاران

دنیایی از امیدی ، خورشیدی از جلالی

 

 قاموسی از عبارت در وصف تو نوشتم

دیدم کمال وصفی ، اندیشه ی محالی

 

 هر گوشه از طبیعت شرحیست از کمالت

در کل آفرینش محبوب بی مثالی

 

وقتی برای آدم روحی دمیدی از خود

گفتی حیات جانی ، درمان هر ملالی

 

با آبشارعشقت ، موزون دل نوازی

بر پهن دشت جانم دریایی از زلالی

 

در سایه سار عشقت آزاده میخرامم

یا رب مباد دیگر بر گردنم وبالی

 

 

[ ۱۳٩٤/٢/٢ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

                              بسمه تعالی   



چقدر آخر نشینم بر سر کوی تو جانانم ؟

تو گفتی باز می گردی به این امّید می مانم

 

در این آشفته بازار فریب و رنگ گم گشتم

گل بی باغبان را در چنین اوضاع می مانم

 

ندانستم فراق تو مرا از پا بیاندازد

تولطفی در حق من کن که باز آیی ، پشیمانم

 

به فردا می سپاری هی تو امروز مرا لیلی

نمیدانی که مجنون توام ، اینرا که می دانم

 

ولی در عاشقی رمزیست ، تا پا بند این رازم

صفای عشق میماند به حکمت این سخن رانم

 

تو در بالای چشمانت هلال دلکشی داری

که رمز عشق می گوید و من رندانه می خوانم

 

شب تلخ فراق تو، بهار عشق پایان شد

و من پژمرده حال افتاده ام با چشم گریانم

 

شباهنگام در خلوت دعا کردم که بر گردی

به محراب دو ابرویت نماز عشق می خوانم

 

قسم خوردم که در پایت حریر دل بیاندازم

اگر دل برکنم از تو رفیق سست پیمانم

 

نسیم وصل می آید که مرغ عشق می خواند

به فال نیک می گیرم همین تک بیت دیوانم

[ ۱۳٩٤/۱/٢٧ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی 

 

حیرتم گل کرده در آیینه تصویرم کنید

محض آوازم ، به بانگ عشق تکبیرم کنید

 

ذره ای از نور خورشیدم برای کهکشان

وحدت بی منتهایم ، قصد تکثیرم کنید

 

رنج ابهام وجودم ، آیه ی عشقم خداست

یک انا الحق گفته ام ، صد بار تکفیرم کنید

 

غرق دریای وجودم ، غافل از آب حیات

این معما را به حکمتنامه تفسیرم کنید

 

یک قدم تا انتهای عشق باقیمانده است

لحظه ی آخر بنام عشق نخجیرم کنید

 

عشق را بازیچه ی دست هوس ها کرده اند

غیر از این باشد اگر ، در بند زنجیرم کنید !

 

عشق که شیرازه ی سرخ کتاب زندگی است

قدر دانید و مرا با عشق تقدیرم کنید

 

از حسادت حیله و آشوب بر پا میکنید

در جوانی بلکه با این فتنه ها پیرم کنید !!

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢۱ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

تو از سلاله ی عشقی من از تبار جنون
تو از خیال وصالی  من از حماسه ی خون



تو عهد میکنی  اما  دوباره می شکنی
که من ندیده ام اینگونه عشق  تا به کنون



اگر چه نوع نگاهت  مرا به دام انداخت
قسم به چشم سیاهت  نمی شوم  مفتون



چقدر سرخ مرامی که از تو دل ، خون است
روان کنی همه جا  رود خونی از جیحون



تو در صحیفه ی لیلا  نشان خون داری
که با تو نامه ی دل می نوشت بر مجنون



چه شعله ها که تو در دل نمیکنی بر پا !
چرا تو پای خود از دل نمی کشی بیرون ؟



ترا به آه و فغان از دلم کنم بیرون
برو  که از تو شد این قامتم  خمیده چو نون



[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

                                       بسمه تعالی


" درد دیوانگی ما دو برابر شده است
شاعری عاشق  یک شاعر دیگر شده است "



عشق را با تو سرودم که غزل حاصل شد
با تو زیبایی شعرم   دو برابرشده است !



تو مرا تا ابدیت به اشارت بردی  
رتبه ام  از همه والاتر و برتر شده است



گوشه ی چشم تو با من غزل عشق سرود
دل من عاشق آن غمزه ی دلبر شده است



مهر خوبان همه در صورت زیبای تو هست
همه ی عالم از اعجاز تو گوهر شده است



به تمنای تو دل دادم  و بی دل ماندم
دل از آن لحظه ی دیدار تو دیگر شده است



عشق یعنی نفس گرم تو در فصل بهار
که بهار از نفس گرم تو بهتر شده است



روح آزاد تو در جان من از جنس من است
روح آزاده ی تو داخل پیکر شده است

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٧ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

 بسمه تعالی

 


شعری بخوان حرفی بزن از من هواداری بکن

میمیرم از هجران تو باز آ دلا ، کاری بکن

 

دلتنگ دلبر  می شوم گاهی چه بی دل می شوم

دلواپسم از دوریت ، جانا مرا یاری بکن

 

مخمورم از چشمان تو این جان و این دل  مال تو

دل در تب تو می تپد حالا بیا کاری بکن

 

در آسمان آبی دل می درخشی عین ماه

نوری بیفکن در دلم با مهر دلداری بکن

 

پیمانه ام دادی ولی ، بیمار سیمایت شدم

روحی بدم بر جان و دل ،  درمان بیماری بکن

 

در سایه سار عشق تو ، عمری بسر آورده ام

در واپسین ِ  لحظه ها کاری مرا باری بکن

 

یادت بماند هر شب از نام تو گفتم تا سحر

شبنم ببار و صبحدم  لطفی به گلزاری بکن

 

گل در شکفتن ، از تو یک لبخند زیبا نقش بست

از روی سیمای قشنگت ، پرده برداری بکن

 

دل از شمیم وصل تو آشفته حال افتاده است

در بوستان شعر خود  گهگاه عطاری بکن

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/٥ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

مثلا صحبت زیبای تو در دل که نشست

در به روی خطر خاطره ی کهنه  ببست

 

رونق عهد غزالان ِ سر کوی تو شد

از همان لحظه که پیمان تو با باده گسست

 

هر که از مملکت عشق برون رفت که رفت

عقل از دایره عشق برون نیست ؟ که هست

 

روشنای شب مهتاب ، دعا می کردم

غافل از اینکه تمام سحر از آینه است

 

دل به زیبایی آهوی هوایت دادم

تا وفا دار شوم بر سر پیمان الست

 

کاش میخانه دو تا بود بجای مسجد

جای آن سبحه ی صد دانه ، همه باده بدست

 

ذکر رب بر لب و دل نیز گناه آلود است

از قضا حضرت قاضی شده گوساله پرست !


[ ۱۳٩۳/۱۱/٥ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

با من بمان تا دل دهم در راه تو از عمق جان

لب تر نما ، تا سر نهم در پای آن سرو چمان

 

تصویر زیبای تو را در قاب دل حک می کنم

تا پای بندم باشی و عاشق شوی از عمق جان

 

گاهی محاق ِ ماه از شرم تو می آید پدید

تو آفتاب مشرقی در لاجوردین آسمان

 

وقتی که میبینم تو را با دیگران گپ می زنی

آشفته می گردد دلم ، کمتر بگو با دیگران

 

دلدادگی های مرا نادیده می گیری چرا ؟

عشق خودم را می کنم با شعرهای خود بیان

 

احساس سردی داشتی  ، بیگانه ام انگاشتی

اغیار را دادی امان ، از من بریدی بی امان

 

دلواپسی های مرا باور نکردی لحظه ای

چشم ِ دلم می بارد از اندوه تو، اشک روان

 

خواهم که تو با اینهمه نا مهربانی های من

عفوم کنی ، جان خودت با من بمانی مهربان

 

با خوبرویان بیش از این ابراز تنهایی نکن

آزاد  شو آزاده ، از هر قید و بندی در جهان

 

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/٥ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

آلوده ام کردی دلا ،  با یک نگاه دلربا

گفتی دل از من می بری ، دیر آمدی حالا چرا !؟

 

یک دل شقایق را به پایت ریختم دیوانه وار

شمع وجودم سوخت در پای تو تا اوج فنا

 

دریای ِ نا آرام آن چشم سیاهت موج زد

کشتی دل در هم شکست ، افتاد از پا نا خدا

 

لبخند تو آبستن صد دل شقایق می کند

زیبایی ات حرفی ندارد ، حیف هستی بی وفا

 

از بخت خواب آلود ِ من ، غم شد نصیبم جای تو

آتش زدی بر خیمه ی عشقم ، خطا کردی خطا

 

لب تر بکن تا سر نهم در پای آن سرو ِ خرام

میمیرمت ، بر قامت رعنای ِ تـــــــو جانم فدا

 

در بند گیسوهای تو ، صید ی به دام افتاده ام

خواهی بکُش با تیغ ابرو ، یا رهایم کن  رها

[ ۱۳٩۳/۱٠/٤ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

کاش در خلوت ِدیشب تو فقط بودی و من

بر لبم ، یارب یارب تو فقط بودی و من

 

شب تنهایی و بی تابی دل ، باده کشان

بی حضور مه و کوکب تو فقط بودی و من

 

کاش درکیش تو یک آینه ، جادو می کرد

با همین آینه مذهب تو فقط بودی و من

 

شب از آن چشم سیاه تو غزل می سازد

کاش شب بود دل ِ شب ، تو فقط بودی و من

 

رنگ پیمانه  به گلواژه ی عشق تو زدند

کاش بی واژه و مطلب تو فقط بودی و من

 

دلم از شعله ی هجران تو در تاب و تب است

کاش در سینه ی بی تب تو فقط بودی و من

 

کاش در خلوت شب های سیاه ِ تقدیر

گرم ِآغوش ِ  لبالب تو فقط بودی و من

 

در شگفتم که چرا بی خبر از این همه فال

قمر افتاده در عقرب تو فقط بودی و من !!


[ ۱۳٩۳/۱٠/٤ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

  بسمه تعالی

 


نیامد ذوق شعری  تا برایت شعر ِ تر گویم
و یا آسوده بنشینم ، حکایت از سفر گویم



نیامد پای در کویت نهم با صد تمنا دل
سخن از بی وفایی های تو آزرده تر گویم



برایت گفته بودم که پشیمان می شوی آخر
تو از هجران سخن رانی ، من از چیز دگر گویم



تو با رمز جنون ترسیم تصویر مرا کردی
جهان در شعله ی راز تو می سوزد ، اگر گویم



سخن از چشم ناز است و صفای روی زیبایت
چرا با اینهمه خوبی سخن از سیم و زر گویم



ترا در انتهای ِ شب که دلکش بازی و موزون
به خلوت می نشینم تا نمازی از سحر گویم



[ ۱۳٩۳/۱٠/٤ ] [ ٩:۱۳ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

تویی بهانه ام امشب ، فروغ رویا باش

همیشه در نظر من ، امید فردا باش

 

تو آن ترانه ی عشقی که خوانده ام دیروز

برای من غزلی از غزال رعنا باش

 

به حیرتی که نگاهت دمیده تا محشر

تو خود نظارگر ِ لحظه ی تماشا باش

 

تو جاودانه ی اندیشه ای ، بمان با من

به گوش عصر تغافل ، زبان گویا باش

 

من از اشاره ی چشمت ، همیشه بیمارم

 بیا کنار من امشب ، دم ِ مسیحا باش

 

و فصل سرد خزان است ، فکر ها جامد

برای جان زمستان ما تو گرما باش

 

توآفتاب جمالی ، بیا در آیینه

دوباره در نظر ما طلوع معنا باش

 

کرانه ای که ندارد نگاه ِ ژرفایت

تو ای تلاطم دریا ، همیشه دریا باش

 

تو بر شرارت فرعون ، عصای موسایی

سحر قبس قبس از نور طور سینا باش

 

بقای عشق ، به اصل حیات معقول است

زمانه مرده ، دوباره به فکر احیاء باش

 

در این ترانه ی حکمت کمی تامل کن

و با صدای عدالت ، مرا هم آوا باش

 

خیال سبز نگاهت ، ترنّم ِ جاریست

بیا به چشم دل ما ، نگاه زیبا باش

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٩/٢٧ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

کاش می شد نازی از دلبر کشید

کاش می شد آهی از دل بر کشید

 

کاش می شد با همه دلواپسی

جامی از می ،  دلبرانه سر کشید

 

کاش می شد در میان لاله ها

دل به دلبر داد و بی دل ، پر کشید

 

کلک نقاش ازل  غوغا نمود

روی زیبای ترا بهتر کشید

 

در خیال خال رویت مانده ام

کاش می شد روی خالت ، زر کشید

 

رشک بر چشم تو ، آهو می برد

خالقت نقش تو را خوشتر کشید

 

هر که می بیند تو را ، دل می دهد

جز رقیبی که به دل خنجر کشید

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٩/٢٥ ] [ ۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

میمیرم از چشمان تو ،  دل را نثارت می کنم

جان را فدای نرگس مست خمارت می کنم

 

آغوش خود را باز کن آنجا صلیب دلکش است

در سینه ی سینای تو ، سر را به دارت می کنم

 

دیوانه تر کردی مرا وقتی که رخ آراستی

من حیله بر چشم تو و دار و ندارت می کنم

 

گفتی دل از من می بری ، از جمله دلبر ها سری

در سایه سارت میروم  آخر شکارت می کنم

 

وقتی نگاهم میکنی آشفته می سازی مرا

در نقشبند سینه ام ، نقش نگارت میکنم

 

دل بیقراری میکند بازآ ، هوایت کرده ام

با بیقراری های خود ، دل بیقرارت می کنم

 

با غمزه ی جادوی تو در تاب وتب افتاده ام

ای شعله ی جانسوز من ، روزی مهارت می کنم

 

یلدا که از سر بگذرد  ، داغ ِ تماشا می شوی
رنگین کمان عشق را ،  غرق حرارت می کنم



من با تو میمانم ولی آشوب اگر بر پا کنی
پیمانه ای سر می کشم ، هرجا شرارت می کنم

 

آزادم از بند جنون ، در امتداد  راجعون

یک نکته از اسرار نون ، اینجا اشارت می کنم


[ ۱۳٩۳/٩/٢٤ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

تو را تکبیرها گفتم که  اکبرها بیارایی

تو آن منان و رحمانی که اصغرها بیارایی

 

نه هر کو دلبری دارد حدیث دل به او گوید

تو دلبر آن دلی داری که دلبر ها بیارایی

 

هر آن سیمای زیبایی که دل را می کند مفتون

تو آن خورشید رخشانی که اختر ها بیارایی

 

نه هر که زیوری دارد به زیور ظاهر آراید

تو سیماب و زری داری که زیورها بیارایی

 

نه هر که ساغری دارد  رموز باده میداند

تو ساغی کوثری داری که ساغر ها بیارایی

 

اگر دریا صدف دارد که مروارید می سازد

 تو آن اکسیر نایابی  که گوهر ها بیارایی

 

اگر آزاده ام ، آزادم  از بند جنون کردی

تویی آن راه نورانی که رهبرها بیارایی

 

[ ۱۳٩۳/٩/۱٧ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

تمنای وصالت کردم آخر سر نشد ، باری

فراقت شد نصیبم ، قسمت یک عمر ناداری

 

به حق عهد و پیمانی که با هم در ازل بستیم

فراقت سخت هم باشد ، نخواهم جست بیزاری

 

ترا با جان و دل میخوانم از بس دوستت دارم

به دیداری دل اندوهگینم را بکن یاری

 

بجز تو در همه عالم کسی در دل نگنجانم

دل و دینم اگر خواهی ، جوابت یک کلام : آری

 

بجز تو ای همه هستی از او پیدا و خود پنهان

کسی را در نظر هرگز نمیدارم به دیداری

 

تقاضا بیش از اینم نیست در فردای عقبایم

وصالت را نصیبم کن که در هر شأن سالاری

 

بنازم اینچنین یاری که در فصل فراقش هم

به قرآنی که من در سینه دارم ، داد دلداری

 

مثال سرو ِ سبزم از سبکبالان آزاده

میان لاله ها هر دم شمیم وصل را داری

 

 

[ ۱۳٩۳/٩/۱٧ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

ای عشق مرا راهی ِ کاشانه ی دل کن

این مرحله تا منزل ویرانه ی دل کن

 

در محضر او دایره ی عشق بیارای

مستم کن و دُردی کش خُمخانه ی دل کن

 

بیزارم از این کهنه خرابات جدایی

یک بار فقط وصلت جانانه ی دل کن

 

آغاز سیاهم شده بی روی تو ، دیروز

امروز مرا راهی پایانه ی دل کن

 

حیرتکده ای در دل ویرانه بنا کن

آنگاه مرا شعله ی پروانه ی دل کن

 

بسپار به گرداب نگارین نگاهت

یک جرعه خراب از ته ِ پیمانه ی دل کن

 

ای عشق ، رهایم کن از این دام غزالان

آنگاه مرا وارد خونخانه ی دل کن

 

این خیل سیاهی که سپاهان گناهند

در سلسله ای سبحه ی صد دانه ی دل کن

 

و این دام سیه سلسله بر هم بزن ای عشق

گاهی نظر لطف به میخانه ی دل کن

 

[ ۱۳٩۳/٩/۱٧ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

یاد ایامی که از گل سایبانی داشتم

همنشینی در چمن با گل ، زمانی داشتم

 

با که گویم راز گل تا بشنود اندوه دل

روزگاری ماهتاب ِ آسمانی داشتم

 

سرخی لب های او از چشم خونین من است

من هم از او مُهر لب بر دل نشانی داشتم

 

برسر کویش نشینمم همچنان دیوانه وار

من هم آخر شور و حالی در جوانی داشتم

 

آشنای خوبی از دوران پر غوغای عشق

ای خدا روزی چه یار مهربانی داشتم

 

گل مگو ، یک آیه از آیینه ی نور خدا

در چمنزار ِ وفا ، سرو ِ چمانی داشتم

 

آری آن مرغم که بالم را غم دلبر شکست

کاشکی با او دوباره ، هم زبانی داشتم

 

با نگاه اول او ، دین و دل را باختم

از نگاه آخرین اش ، دل گرانی داشتم

 

من به امید وصالش ، نیمه شب را تا سحر

ذکر یارب یارب و اشک روانی داشتم

 

 

[ ۱۳٩۳/٩/۱٧ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

در ریاض ِ دل به حیرت ، آه ، جولان کرد و رفت

عالمی را یک تحیّر خانه ، حیران کرد و رفت

 

از تجلیگاه سینه قطره قطره خون چکید

ای عجب با یک تجلی ،حیرت افشان کرد و رفت

 

در مدار واژگون چرخید و رقص گل نمود

نوبتی افتاد ، ما را خانه ویران کرد و رفت

 

گاه با پیمانه ای پیمان ِجان امضاء نمود

ذره ذره عشق را غوغای ِ هجران کرد و رفت

 

چشم را پوشید از شأن شکوه ِ آفتاب

کافری بنمود و بر آیینه بهتان کرد و رفت

 

گوهری نایاب در دل از حضور محض داشت

زخم های تازه از ما دید و پنهان کرد ورفت

 

شور تا برخاست از بام سحر آشفته حال

این دل ِ شوریده را یک نعش بی جان کرد و رفت

 

 

[ ۱۳٩۳/٩/۱٥ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

خوش بحالت گل شدی افسوس من خارم هنوز

در مصاف زندگانی گرم پیکارم هنوز

 

من ندانستم که غوغای جنون ، یعنی فراق

بی تامل ادعای عاشقی دارم هنوز

 

سنگ بر آیینه ی دل میزدم ، غافل که من

مبتلای عشق بودم ، محض بیمارم هنوز

 

حکمت آمد عاجز از حل معمای وجود

با خیال روی گل در فهم گلزارم هنوز

 

گوهری در ماجرای زندگی گم کرده ام

در پس زانو نشسته ، ساز ِ  غمبارم هنوز

 

نوبت وصل است ، هجران رو به پایان می رود

از غزال چشم دلبر ، باز سر شارم هنوز

 

این غزال عشق هر دم  بی وفایی می کند

من ولی در وصف رویش غرق گفتارم هنوز

 

زندگی باریست سنگین ، تلخ و شیرین دارد او

منهم از خوش باوری در زیر این بارم هنوز

 

[ ۱۳٩۳/٩/۱٥ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

کاش از رویای سیمایش نه غافل می شدم

و نه با تیغ جنون ، رندانه بسمل می شدم

 

کاش در دریای عشق از شور موجی داشتم

تا وصال او خرامان ، سوی ساحل می شدم

 

کاش جای قهر در قعر جنون می سوختم

تا ابد بر آشتی با دوست ، مایل می شدم

 

صد تبر با یک شقایق دیدم آنجا غرق ِ خون

کاش در این کشمکش بودم که حایل می شدم

 

دین و دل را بارها در نرد رویش باختم

گرچه حق بودم ، ولی ناچار باطل می شدم

 

من ندانستم که اینجا قتلگاه عشق است

جای کشته ، لااقل یکبار قاتل می شدم

 

من ندانستم که دلبر ، عاقبت دل می برد

کاش در عمرم فقط دل می شدم دل می شدم

 

از تپش های دل ، آواز جنون افتاده است

کاش لیلی را نمی جستم ، که عاقل می شدم

 

فرصت آزاده ی سبز سحر می خواستم

تا به دیدار تو در آیینه نائل می شدم

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٩/۱٥ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ جواد مهدی پور ]

بسمه تعالی

 

 

سر گرفتم که به میخانه خرامان بروم

مجلس وعظ کناری نهم ، آسان بروم

 

گوش بر توصیه ی خام حرامان ندهم

تا حرمخانه ی دلدار ، شتابان بروم

 

دلق و سجاده ، کناری نهم و رقص کنان

تا در میکده بی مذهب و ایمان بروم

 

ذکر و تسبیح به عابد بدهم تا شب عید

فارغ از هر چه شوم ، شاد و غزلخوان بروم

 

رو به مسجد نکنم بر در ِ  بتخانه روم

تا به دیدار ِ صنم بر سر ِ پیمان بروم

 

بعد از این در حرم عشق از آب ِ حَیَوان

جرعه ای نوشم و با  بادگساران بروم

 

آنکه استاد ازل گفت بکن ، آن بکنم

به هواداری او در صف خوبان بروم

 

تا سحر می خورم و جای دعا ، دُرد کشم

سرو ِ آزاده و با عذر ِ خماران بروم

 

[ ۱۳٩۳/٩/۱۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ جواد مهدی پور ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

پشتیبان ولایت فقیه باشید تا آسیبی به مملکت شما نرسد امام خمینی ره
موضوعات وب
امکانات وب

فال حافظ



استخاره آنلاین با قرآن کریم

تعبیر خواب آنلاین

داستان روزانه
دریافت کد حرکت متن چت روم

کد تغییر شکل موس