شهادت شهید ، گویای حقانیت اوست

سیاسی . اجتماعی . فرهنگی

بسمه تعالی


 

عمر  چون کشتی ست بر آب روان زندگی

دست باید شست از   این خاکدان زندگی

 

تا به خود آید درختی ، میوه ی شیرین دهد

می رسد از راه    دوران خزان زندگی

 

طعمه می گردد برای مورها  تا روز حشر

هر که   جا بگذارد   اسباب گران زندگی

 

مرده پندارید او را که  ندارد مهر ، چون

نیست در چشمان او نور و نشان زندگی

 

ای جوان  از تیر پیری  در جهان  ایمن نباش

عاقبت  چون حلقه می گردد   کمان زندگی

 

می شود کوتاه  از بسیـــاری گفتار ، عمر

چون سخن چینان نده از کف عنان زندگی

 

 چشم هایت آسمانی می شود مانند آب

رنگ آبی می بری   از آسمان زندگی

 

پیش از اینکه چشم هایت را ببندد خاک گور

چشم پوشی کن تو از    خاک جهان زندگی

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٦/٢/٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

قامت خود را  نباید پیش هر کس خم کنی

باید از اول   اساس خانه را   محکم کنی

 

سینه ی پر درد را  از آه سازی چاک چاک

پنجه را با مهر  در گیسوی خم در خم کنی

 

جام ما  از روز اول  کمتر از برجام نیست

یک نظر ای کاش جای آن ، به جام جم کنی

 

علم با خود   ثروت سبز کلان می آورد

خانه را کافی ست مهد علم در عالم کنی

 

نیست ممکن   پاک گردد  دامن خونین تو

روز و شب صد بار اگر حمام با زمزم کنی

 

بر رخ خورشید اگر  ابر بهاران بر کشی

روی گل های گلستان را پر از شبنم کنی

 

کس نگیرد عیب بر حرف تو در این انجمن

گر به رسم راست از چپ صلح با خاتم کنی

 

زخم دارد سینه ها   از داغ لاله  بیشمار

ای طبیب مهر کی این زخم را مرهم کنی ؟

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٦/٢/٦ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

من از سقوط   دل عاشق تو   حیرانم

که پشت پرده چه دیدی ازاو  نمی دانم

 

به چشم های سیاهت  شبی قسم دادم

که از نگاه تو  بر روی غیر  نالانم

 

شبی که با تو سرودم  غزال من باشی

غزل سرودی و گفتی : " من از ... هراسانم  " !

 

نگفتمت  نرو آنجا که گرگ خوابیده ست

نوشتی : از چه بترسم ؟  حریف بارانم !

 

چقدر آتش عشق تو شعله ها افروخت

گداخت جان و تنم را و  سوخت ایمانم

 

صفای مهر تو  همواره بر دلم باقی ست

تو را  به عشق قسم داده ام که می مانم

 

در آسمان غزل    آفتاب پیدایی

به زیر خاک مقامت چو دانه پنهانم

 

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٦/٢/۳ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

فرق دارد عشق های ساده  با دیوانگی

می کند دل را پر از مهر و وفا دیوانگی

 

نیست ممکن  آب و آتش  را کنی در شیشه ای

عقل را از عشق  می دارد جدا   دیوانگی

 

عاقلان از آب و گل هرجا عمارت ساختند

با غل و زنجیر می سازد بنا   دیوانگی

 

ابتدای عشق در دنیای ما دیوانگی ست

می برد این عشق را تا انتها  دیوانگی

 

ساده اندیشان نمی دانند ما   چون آهنیم

می رباید سوی خود چون کهربا دیوانگی

 

خانه ی دل را اگر با مهر یاران پر کنی

حفظ خواهد کرد از سیل فنا   دیوانگی

 

ابرها را پرتوی خورشید از هم می درد

کی رود هر روز در زیر قبا  دیوانگی ؟

 

کار صیقل می کند آیینه با دل های تار

می دهد بر صفحه ی دل ها جلا  دیوانگی

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٦/٢/٢ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی


 

یک قدم بردار در عالم  به پای بیخودی

خضردانا می کند جان را فدای بیخودی

 

شانه خالی کن که آنجا عرصه ی بخت و قضاست

تا نهم  بر شانه ات  فرّ همای بیخودی

 

عقده ی دل را نبر در سینه ی خود زیر خاک

باز کن  با ناخن  مشگل گشای بیخودی

 

کوه آهن بسته ای بر ریشه ی موی های خود

چون کَنَد از جا تو را پس  کهربای بیخودی ؟

 

رو سفیدی  تحفه ی هر دانه  در این آسیاست

وای اگر  دیگر نچرخد آسیای بیخودی

 

می کنم دل را سرای تو ، ندانم کیستی

گاه خود را می کنم بی خود برای بیخودی

 

در مسیر عشق هرگز گم نمی گردد کسی

عشق باشد در سر انجام ، ابتدای بیخودی

 

سالها در تنگنای این جهان گم گشته ای

ساعتی در یاب خود را در فضای بیخودی


 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۳٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی


 

بر سرهر نقطه باشی  گِرد پرگار خودی

گر چه آزادی  ولی  در بند افکار خودی

 

سرسری نگذر تو از تعمیر جام دیگران

خوب اگر معنی کنی در اصل معمار خودی

 

می شود پژواک با تو  همصدا  درکوه ها

دست هر افتاده را گیری ، نگهدار خودی

 

نیست کار دیگران   بی ربط با کردار تو

در پی انجام کار غیر ، در کار خودی


چشم پوشی از خطای دیگران  شرط حیاست

عیب هر کس را کنی انکار    ستّار خودی

 

هیچ سروی چون جوانمردی نباشد سرفراز

دست هر کس را کنی  کوتاه ، دیوار خودی

 

در دل آیینه ها   راهی  برای کینه نیست

آه را از سینه بیرون کن که زنگار خودی

 

شاخ گل  بی خار باشد   در گلستان ادب

بی ادب باشی ، همیشه زخمی خار خودی

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٩ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

 

بوسه ای دادی و لب هایم ترک برداشتند

ذره ای گویی  که از دریا نمک بر داشتند

 

سفره ی احسان تو همواره پر بود از یقین

از تهی مغزی کسانی مُهر شک بر داشتند

 

سینه ها از آه چون شمع شبستان سوختند

صورت آیینه ها از آه   لک برداشتند

 

با محک می شد  عیار زر  زمانی آشکار

قلب زرها بیشتر شد چون محک برداشتند

 

کرسی با تو نشستن  در زمستان گرم بود

بی حضورت چونکه کرسی شد خنک ، برداشتند

 

فتنه و آشوب بر پا می کند چشمانشان

مردمی که رنگ  را  از مردمک برداشتند

 

عده ای با اینهمه فرهنگ مستغنی چرا

باز از بیگانه   الگوی بزک برداشتند ؟

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢۳ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

تا به کی در سینه ام  غم را کنم گرد آوری

خارها  چون باد  در صحرا کنم  گرد آوری ؟

 

خنده ی بیجا ، کند بر باد عمرم را   چو گل

غنچه می گردم که عطرم را کنم گرد آوری

 

سینه ی عزلت گزینان را صفا پر کرده است

دوست دارم  مهر را  تنها کنم گرد آوری

 

گوهر ناب از حباب روی آب افزون تر ست

خارو خس چون موج از دریا کنم گرد آوری

 

از شراب سرخ لب های تو مستم تا سحر

بوسه های داغ را شب ها کنم گرد آوری

 

با تو چون در ظرف دنیا  فرصتی گرد آورم

عاشقانه   توشه ی عقبی کنم  گرد آوری

 

سر نهم در پای خود چون شمع  در شب های تار

تا سحر  پروانه  بی پروا کنم گرد آوری

 

می کشم سر ، ساغر سر شار را در دادگاه

تا کمی از شاکیان  امضاء کنم گرد آوری

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٠ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی


چشم عبرت باز کن  حالا که  بینا نیستی


غرق در امروزی و در فکر فردا نیستی



دیده ی بی شرم تو   محتاج عینک شد  ولی


پیری و  چون کودکان  سیر از تماشا نیستی



جمع کردی توشه ی بسیار  در دنیا ، چرا


لحظه ای در فکر جمع زاد عقبی نیستی ؟



چشم می پوشند مردان از جمال حور و تو


ساعتی فارغ  ز تکرار تمنّا نیستی



روز و شب در حلقه ی وسواس  مثل گرد باد


بی قرار و مضطرب هستی و  یک جا نیستی



بس که خوردی نعمت شیرین و دندان ریختی


جز به شکوه  با زبان تلخ    گویا نیستی



خیس از باران نعمت می شوی هر روز تو


در مصیبت ها  ولی یک شب شکیبا نیستی



غفلت بسیار تو کمتر ز کوه قاف نیست


این تفاوت هست که   مانند عنقا نیستی

 

 

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۱٩ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

 

عمر خود را صرف عشقت ساختم بی فایده

تخم را  در شوره زار انداختم  بی فایده

 

لذت پرواز  در بی خانمانی بود و من ،

در زمین از گل عمارت ساختم بی فایده

 

ناله ی بیهوده کردم چون جرس در کاروان

تا خودم را  از زبان انداختم  بی فایده

 

کعبه ی آمال را  در توشه می جستم  ولی

عمر را  در فکر توشه   باختم  بی فایده

 

کودکی بودم که راه خویش را گم کرده بود

همچو بادی هر جهت  می تاختم  بی فایده

 

مثل سرو بی بری بودم  که بر آزادگان

گردن کبر و غرور  افراختم   بی فایده

 

دشت را  آلاله های سرخ رو  پر کرده بود

من به جای گُل به گِل  پرداختم  بی فایده

 

هیچ شمشیری  ندیدم  از زبانم تیزتر

گاه  بی جا از نیامش آختم  بی فایده

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۱٥ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

همیشه   در دل اشعار من   گویاست تنهایی

که در باغ ارم چون سرو ، سر بالاست تنهایی

 

جمعیت  برکه را ماند  که در هر جا نمایان ست

به تنهایی گرفتم خو ، که چون دریاست تنهایی

 

شمار دیگران در سایه بسیارست و من تنها

که مانند عَلَم در لشکری تنهاست  تنهایی

 

به اندک تندی ، از تو  روی گردانند  یارانت

و از پشت نگاه دوستان پیداست تنهایی

 

نکن دست نیازت را  دراز ، از روی ناچاری

که در کنج قناعت اوج استغناست تنهایی

 

ز خود دور افکنم چون نافه هر جا سایه ی خود را

که آهوی خرامان ِ دل صحراست تنهایی

 

دوتا باشد اگر فرمانروا  در ملک  نا امنی ست

که مانند الف  یک حرف بی همتاست تنهایی


 

جواد مهدی پور

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۱۳ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی


 

اهل مسجد عشق را در پای منبر سر زدند

پشت پا  برصورت  آیینه ی  باور زدند

 

سبحه ی صد دانه را  بر سینه ها آویختند

دست رد  بر سینه ی  پر مهر پیغمبر زدند

 

در دعا  تزویر را  با سوره ها آمیختند

خانه ی ابلیس را در خلوت خود  در زدند

 

بذر آخر را برای خویش  اول کاشتند

حرف اول را برای دیگران آخر زدند

 

نیست در شهر مسلمانان   در میخانه  باز

مهر باطل بر لب  شیرین صد ساغر زدند

 

شرح طولانی  برای آیه ی دل داد  شیخ

دیگران  با حکم او بر فرق یکدیگر زدند

 

نیست هر خود کرده را تدبیر ، ما خود کرده ایم

اهل مسجد ، جای حق   بتخانه ی  اکبر زدند

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۱٠ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

آب رو را  تا به کی از یکدگر خواهیم برد

عمر را بیهوده در عالم بسر خواهیم برد

 

راه بی پایان سختی   پیش رو بگذاشتند

ما به پای غفلت از دل ،  درد سر خواهیم برد

 

کیمیای مهر را   در خود  اگر پیدا کنیم

جوهر دل را به  دریای گهر خواهیم برد

 

اندکی از این جهان بی کران ما را بس ست

وقت رفتن  جمله  رخت مختصر خواهیم برد

 

سر چرا بیرون کنیم چون تخم  در فصل بهار ؟

در خزان وقتی که سر را   زیر پر خواهیم برد

 

تاجران  " زر"  را  به روی خاکدان اندوختند

ما به زیر خاک ، " رو"  مانند زر خواهیم برد

 

عمر تا باقی ست در این کشتزار جان بکوش

غیر از این ، چون باغبان بد ضرر خواهیم برد

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٩ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

از تلاش کوهکن ،  آثار می ماند به جا

یاد انسان بر در و دیوار می ماند به جا

 

مرگ  پایان غم انگیز سرود عمر نیست

تلخ و شیرین خاطرات از یار می ماند به جا

 

نیست بیش از نقطه ای ، آغاز و انجام جهان

چرخ می ایستد ولی ، پرگار می ماند به جا

 

از لب ساغر کشد بیرون " می " خونرگ ، حرف

کی میان سینه ها  ، اسرار می ماند به جا ؟

 

حسرت بسیار ماند  از جوانی  روی دست

می رود گل از گلستان ، خار می ماند به جا

 

سینه ی بی کینه ، مانند  رُخ آیینه است

صیقل از هر جا رود ، زنگار می ماند به جا

 

 

جواد مهدی پور

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢٦ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

تا زمستان می شود لبریز از جام بهار

جای خود را می دهد بر باد ِ ایام بهار


 

گل نمی روید در آن باغی که خاکش گرم نیست

از چنین باغی رود  سرو  گل اندام بهار


 

مثل غنچه  پنبه را از گوش خود بیرون بیار

تا فراوان  بشنوی از دور  پیغام بهار


 

طاق ابروی تو از قوس و قزح  زیباترست

می شود رنگین کمان عشق   بر بام بهار


 

در حریم کعبه ی گل ، جان خود را شسته ام

در زمستان  بسته ام بر خویش   احرام بهار


 

چشم تا بر هم زنی چون داستان طی می شود

در ورق گرداندنی   آغاز و انجام بهار


 

پرده ی غفلت نزن بر دیده در عصر ظهور

تا ببینی  شبنمی از مهر  هنگام بهار


 

در هلال جامِ  " می "  افتاده نقش زندگی

نیست ظلمت را علاج نور  جز شام بهار


 

هر بهار عمر ، تصویر قشنگ زندگی ست

زنده می ماند کسی که می برد نام بهار


 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢۳ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی


 

هرکه بر اندیشه ی توحید   قائل ماند  ماند

آنکه  در دامان دریا  مثل ساحل ماند  ماند

 

وادی عشق ست اینجا عقل را  سرمی برند

آنکه در انکار حکم عقل   با دل ماند   ماند

 

عشق در تفسیر عاشق ، آبروی آینه ست

هر تهی مغزی به این تفسیر ، جاهل ماند  ماند

 

بر نمی گرداند از ما  چشم قربانی ،  ورق

دیده ی سرخی که در دنبال قاتل ماند   ماند

 

عمر تا باقی ست   از زندان غم  بیرون بیا

در بهار سبز هر تخمی که در گل ماند  ماند

 

نقطه ی مبهم ندارد صفحه ی پرگار عمر

با وجود صد معلّم ، هرکه غافل ماند  ماند

 

نقص دارد  هر که از فیض جنون  کامل نشد

آنکه  بیرون از حریم عشق ، عاقل ماند  ماند

 

از نگاه باغبان جز سرو بودن  نارسی ست

هر گلی  با اختیار خویش  مایل ماند  ماند

 

خانه ی تیره ندارد صفحه ی شطرنج عشق

کهنه سربازی که در افکار باطل  ماند   ماند

 

خط قرمز ، دور لب های تو در میخانه هاست

هر که بیرون از چنین دیوار حایل  ماند    ماند

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢۱ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی


 

می شود  با دل سخت تو  مدارا کردن

نشود عشق تو را یکسره  حاشا کردن

 

نیست انصاف که با دیدن چشمان ترم

مهر امروز مرا  پاس  به فردا کردن

 

آدم جاه طلب ، کودک بازیگوشی ست

کوه را می طلبد بهر تماشا کردن

 

زندگی صورت  زیبای گل باور ماست

حیف باشد  بجز آیینه   تمنّا کردن

 

من ندیدم هنر دست    از این زیباتر

بی تقاضا گره از کار کسی  وا کردن

 

حرف حق می زنی و روزه ی مریم داری

می توان با نفس ات   کار مسیحا کردن

 

برق چشمان تو در ابر بهاران  پیداست

تو در اندیشه ی بارانی و احیاء کردن

 

" شاهد " شور غزل هایی  و با بودن تو

سهل باشد  غزلی گفتن  و امضاء کردن

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/۱۸ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

 

حرف حقّم ، از قلم  بی اختیار افتاده ام

قطره ای هستم که از ابر بهار افتاده ام

 

از درون کوه خیزد  همّت  والای من

آب رویم   در مسیر جویبار افتاده ام

 

صفحه ی شطرنج را پای گدا پر کرده است

شاه این ملک ام   ولی   از اعتبار افتاده ام

 

شمع بزم خوبرویانم  که با چشم ترم

اینچنین از جانفشانی بیقرار افتاده ام

 

میوه ی خامم  که با  آزار سنگ کودکان

با هزاران زخم دل  از شاخسار افتاده ام

 

نقطه ی آغاز من با نقطه ی پایان یکی ست

مثل پرگاری  به دست روزگار افتاده ام

 

موج دریا  شمّه ی غیرت برایم می دهد

ساحلی هستم  که از دریا ، کنار افتاده ام

 

دور اندازد مرا  هر کس که بردارد ز خاک

هسته ای هستم که در این شوره زار افتاده ام

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/۱٦ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

سهل باشد در مصاف عشق دل را باختن

در میان سینه  امّا   دوست را   نشناختن

 

با هزار آیینه در کف کافر روی خودیم

تا به کی با این مسلمانی به دین پرداختن

 

در حریم بوستان از غنچه ها آموختم

از تمام این جهان با گوشه ی دل ساختن

 

نیست فرصت بهتر از این ، لب نهادن روی لب

چون قلم ، از دل نوشتن  سر به زیر انداختن

 

دل که می سوزد قرارش نیز افزون می شود

گوهر خالص ندارد ترس از بگداختن

 

حرف حق گفتیم تا ما را به دار آویختند

سر فرازانیم با  اینگونه سر  افراختن

 

هیچ شمشیری نمی برّد  اگر دارد  غلاف

وقت آن باشد که شمشیر از نیامش آختن

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/۱٤ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

بر نمی گرداند از ما ماه ، روی خویش را

می کند در برکه پنهان ، آبروی خویش را

 

از شراب آموز همت  را  که با صبر و قرار

می رساند دست می خواران سبوی خویش را

 

در جوانی  آرزویت را کنی پنهان   اگر

در کهنسالی  نمایی ، آرزوی خویش را

 

دور باطل یعنی  آن کس که  کند مانند باد

در بیابان  بی محابا   جستجوی خویش را

 

احتیاجی نیست بر عطار  ،  در تعریف عطر

عطر خالص می رساند رنگ و بوی خویش را

 

در عدالت ،  پنجه ی نرم کرامت  را ببین

می کند بیدار از خوابش  عدوی خویش را

 

گفتن اسرار دل در پیش نا محرم خطاست

بیشتر پنهان نما  سرّ مگوی خویش را

 

 

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/۸ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

 

وفا یعنی   به عشق ات زنده ام   پا بند پیمانم

به ظرف یک نفس  بی تو در این دنیا نمی مانم

 

چگونه  آتش دوزخ   مرا در خود  بسوزاند

که  از نامردی یاران دیرین   چشم گریانم

 

همیشه  از شکایت نامه ی ما   سنگ   می نالد

من از چشمی که می بیند ، نمی گرید هراسانم

 

و از روزی که  در این خاکدان با عشق مشغولم

بجز " مهر و وفا "  ، در زندگی  چیزی نمی دانم

 

دلم  از زخم یارانی  که سوزان ست   می نالد

ولی  در بزم گرم دوستان   چون شمع سوزانم

 

نه نخلی بی ثمر هستم که بادی سر بجنباند

نه مرغی ، کز برای دانه ای  در بند  زندانم

 

مرا از سادگی هر کس رفیق خویش می داند

که هر دستی بر آید   دست خالی بر نگردانم

 

امیدم را به خاموشی گره زد دست بی تدبیر

من از دیوانه ای که  دم زند از عقل   حیرانم

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٧ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

 بسمه تعالی



تا نبینی اهل دل   هرگز نکن اظهار  حرف

اهل دانش می زند با اهل دل بسیار حرف

 

 می کند آیینه را تیره ، دم بیجای تو

پیش صاحب دل نزن بی حوصله زنهار حرف

 

از عدالت دم زند  آن کس که دارد ذوالفقار

گردن منصور ها را  می برد بر دار   حرف


خانه ی تدبیر را  تقلید  ویران می کند

هر تهی مغزی زند با خویش  طوطی وار حرف

 

بی تامل ، حرف در زیر زبان   چون آتش ست

می شود چون آتش جانسوز ، بی مقدارحرف


معنی آزادگی    آسان  نمی آید به دست

می کند گاهی میان توده ها پیکار   حرف

 

همزبانی نیست چون در خلوت شب های من

می کشم از خامه ی خاموش خود ناچار حرف

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٢۸ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

 

بر مدار مهر باش و چشم  از ما  بر ندار

غیر از عبرت  از بساط گرم دنیا   بر ندار

 

هر کجا دیدی که بیماری به خاک افتاده است

اشک ریزان  دست از دامان عیسی بر ندار

 

سهم ما از زندگی یک دل پر از غم بیش نیست

از دل غمدیده ی ما  غصه ها را بر ندار

 

این جهان در خود  ندارد مدّ عمر جاودان

موج باش و دست از دامان دریا   بر ندار

 

در بیابان  از خراش خارها غافل نشو

بی توکل در مسیر زندگی  پا بر ندار

 

حرف حق گفتن به قتل خویش فتوا دادن ست

چشم  را مانند منصور از چلیپا   بر ندار

 

چشم تا باز ست در این خاکدان کج مدار

دست از گنجینه ی پنهان و پیدا بر ندار

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٢٥ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

 بسمه تعالی


 

سالها از دولت بیدار  فارغ گشته ایم

از تلاش و کوشش بسیار فارغ گشته ایم

 

بسته ی فرهنگ معنا را   به یغما می برند

پس نگو  از فتنه ی  اشرار  فارغ گشته ایم

 

نیست ما را  شکوه  از بالا و پست روزگار

ما از این شمشیر ناهموار  فارغ گشته ایم

 

سهم ما را باغبان از جانب خود می دهد

در گلستان  از گزند خار   فارغ گشته ایم

 

پیش از این بر سینه ی انکار دست رد زدیم

با قبول کفر ،  از انکار  فارغ گشته ایم

 

راه را  بر آرزوهای فراوان  بسته ایم

از خیال سرد بی تکرار  فارغ گشته ایم

 

ما برادر را ، به دست خود به چاه انداختیم

زین سبب   از گرمی بازار   فارغ گشته ایم

 

زحمت مارا کند کم هر که قدرش کمتر ست

ما از این افراد بی مقدار   فارغ گشته ایم

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٢٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



چگونه   اهل دل باشند از یاد خدا غافل

محال ست اینکه باشد آهن از آهن ربا غافل
 


هراس از موج  می گیرد دل دریا نوردان را

اگر باشند در کشتی   ز حال ناخدا غافل
 


نبیند چشم آن دل که ندارد درد رنجوری

گدا گردد هر آن شاهی که باشد از گدا غافل
 


بلا نازل شود خواهی نخواهی بر سر هر کس

نباید لحظه ای در زندگی شد از بلا غافل
 


اگر از دست ها  روزی  رود دست تو بالاتر

در آن موقع نشو از دستگیری چون عصا غافل
 


نگه دارند  دلداران  هوای آشنایان را

اگر از آشنایانی ، نباش از آشنا غافل
 


صدای آه مظلومان  کند کر گوش ظالم را

تو هم در زندگی  هرگز نباش از آن صدا غافل
 


دعا کردم که از دام بلا ها  در امان باشی

که وقتی زیر بارانی ، نباشی از دعا غافل
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/۱٤ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



آنچه ما را در مسیر زندگی  گمراه کرد

دست ما را  از گلستان ادب   کوتاه کرد


عقل را در زندگی  سرمایه می پنداشتم

عشق آمد کوه آن دارایی ام را  کاه کرد


بوسه باید زد به آن دستی که مشق عشق داد

آدمی را  از جهان عاشقی  آگاه کرد


شوق تحصیل تو را  با هر زبانی داشتم

عشق آمد  تا دلم را  مثل دانشگاه کرد


ساده لوحی بین که دل را بر نگاهی باختم

عشق دل را بر نگاه چشم ، خاطر خواه کرد


هیچ شمشیر بلند و تیز و برّانی نکرد

آنچه را  با دودمان ظلم ورزان ، آه کرد


شهر خالی نیست هر جا عکسی از ظلم و گدا ست

افتتاح این نمایشگاه بد را شاه کرد




جواد مهدی پور
نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/۱۱ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی


آه را  چون لاله  درلای جگر پیچیده ام

اشک را  در لابلای  چشم تر پیچیده ام


قدر مروارید جان را  از صدف آموختم

عشق را درجامه ی داغ جگر پیچیده ام


در گلستان خار را با گل صمیمی دیده ام

قهر را با آشتی بر یکدگر پیچیده ام


چونکه در آغوش تو  آرامش جان یافتم

دست هایم را  چنین  دور کمر پیچیده ام


ساده لوحی بین  که بر تکریم  یار بی وفا

در قبای عشق ، دل را چون گهر پیچیده ام
 

هر چه کمتر مهربانی از غزالان دیده ام

نیمه شب ها در غم خود  بیشتر پیچیده ام


من ز بیم سنگ طفلانی که بازی می کنند
 
مثل نخل سبز، سر را از ثمر پیچیده ام



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٩ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

با دهان خشک  خاموشیم  مانند جرس

یاوه می گویند اما عده ای از پیش و پس

 

حرف حق پنهان نماند در پس لب های من

مرغ زیرک می کند پرواز از دام قفس

 

آب دریا می زند پس  ماهی بی روح را

در گلستان گل بروید در بیابان خار و خس

 

رود جاری می شود از آبشار دلنواز

زندگی وابسته می باشد به تکرار نفس

 

عدل   ویران می کند  بنیاد کاخ ظلم  را

روزگاری می رسد ، حق می شود فریادرس

 

هیچکس در زندگی مانند گل آزاد نیست

مثل مادر نیست وقت تنگدستی هیچ کس

 

عرصه ی همت که از سیمرغ خالی می شود

سهل جولان می دهد  در نابسامانی  مگس

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٦ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 


یاد تو از خاطرم  خواهی نخواهی می رود

در سیاهی  لاجرم هر کس به راهی می رود

 

 

هیچ کس در زندگی از مرگ خود آگاه نیست

خوب یا بد ، هر کسی  در جایگاهی می رود

 

 

 ظلم شاه  از منظر پاک گدا   پوشیده نیست

روزگاری می رسد  شاهی  به آهی می رود

 

 

 ابر غم   در آسمان دل   نماند تا سحر

گاه   غم می آید از جایی و گاهی می رود

 

 

 برکه  تنها نیست  هر شب همنشینی دارد او

ماهی از نو می رسد هر لحظه  ماهی می رود

 

 

 هر کجا عشق ست  دل ها جانفشانی می کنند

در مصاف عقل  امّا   سر سپاهی  می رود

 

 

 چشم سلطانی که از احوال مردم غافل ست

سلطنت  با باد غفلت   مثل کاهی  می رود

 


 اکتفای شیخ اگر تنها به تزویر و زر ست

جامعه از هر جهت  رو به  تباهی می رود



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٤ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی


دل از من می بری  وقتی خیال انگیز می آیی

و از رو می بری آینه ها را   بس که  زیبایی
 


تو آن خورشید مهری که درون سینه می تابی

میان ابرغم خود را نکن  پنهان  که پیدایی
 


صلیب عشق را دیدم در آغوش مسیحایت

تو در محراب مسجد هم شبیه یک مسیحایی
 


نمی بینی که این دل بی قراری می کند بی تو!

چرا با اینهمه زیبایی  آرام و شکیبایی ؟
 


منم چون ساحل آرام  بر دریای چشمانت

تو هم در چشم من مانند آن امواج دریایی
 


گره افتاده در کارم  که اینگونه گرفتارم

دعا می گویم امشب تا  گره از کار بگشایی
 


توانا باشد آن کس که به یغما می برد دل را

تو هم ای عشق من در دلربایی یک توانایی
 


مسلمانی گنهکارم که در عشقت گرفتارم

گناهم را خدا هرگز نبخشد تا نبخشایی
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٢٦ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی


 

عشق با من می کند چون چرخ نا آرام  رقص

در دل من می کند  آهوی سیــم اندام  رقص

 

من به آن دشنام دادن هایت  عادت کرده ام

در طریقت می کند عاشق به هر دشنام رقص

 

پادشاهی که شب از خوان گدایان غافل ست

وقت مردن  می کند چون گرگ خون آشام رقص

 

طعمه ی دریا نگردد هیچ نوع   جام تهی

می کند در ازدحام موج ها   آن جام رقص

 

مبتلا بودن همیشه  بهتر از بیم بلاست

مرغ زیرک می کند در تنگنای دام رقص

 

ذره ها را پرتو خورشید در رقص آورد

هر عروسی می کند با سوت و کف  همگام رقص

 

سینه  تا خالی شود از کینه  ،  چون جام شراب

می کند در گوشه ی میخانه   هر هنگام   رقص

 

پیر ، چون نخل کهنسالی که طوفان دیده است

می زند با پخته  ساز و می کند با خـــام   رقص

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٢۳ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



صبح ها با اشک شبنم می شود بیدار گل

با محبت می شود رویاند از هر خار  گل


گل نمی روید در آن دشتی که باشد شوره زار

در چمن می روید از هر گوشه ای  بسیار گل


خوبرویان را نباید بار دیگر آزمود

جلوه ی دیگر کند در آینه هر بار گل


من مسیحی نیستم اما برای خاطرت

بر کمر می بندم از دست رخت زنار گل


می کشم تصویری از لب های تو  جام شراب

می کشی از دست من بر دور خود  دیوار گل


عمر خود را می کند با خنده ها کوتاه تر

هر که در بزم طرب شد همنشین اش یار  گل


آبرو را می برد از باغ ، باد سرد دی

می کشد از دست تیغ باغبان  آزار گل


در زمستان غنچه ها را خواب غفلت می برد

در بهاران پرده بر دارد ز رخ  ناچار گل



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/۱٩ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

اگر ازعشق شادابی ندارد حرف هایت ، در دهان بهتر

عقیقی که  نداند ارزش خود را    رود در خاکدان  بهتر

 

خیانت بر حقوق زیر دستانت  نشان از ناجوانمردی ست

برای نفس سر کش در بروز جرم و گمراهی   عنان بهتر

 

سفر رسوا کند بیش از وطن  افراد بی روحیّه وجان را

که تیر کج ندارد خانه ی امنی بجز قوس کمان  بهتر

 

تبر در باغ ، نا امنی ببار آرد برای لاله و سنبل

برای هر گلستانی که می بینی  حضور باغبان بهتر

 

من از صیاد بی رحمی که جان را جان نمی داند هراسانم

نمی خواهم هوای تازه ی دشت و دمن را ، آشیان بهتر

 

جوان ، خام ست از سرما و گرمای زمان چیزی نمی داند

درخت پیر در این باغ  از هر نوع  نهال نوجوان  بهتر

 

دلی دارم پر از اسرار خونرنگی که پنهان کرده ام از تو

نداری طاقت افشاء   بماند در دل خونین  نهان  بهتر

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٤ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

هر کجا  پیغمبر رحمت  شبانی می کند

گرگ هم بر گله هایش دیدبانی می کند

 

گل نمی روید در آن گلدان که خاکش نرم نیست

باغبان  بر غنچه ی تر  باغبانی می کند

 

عشقبازی از دل و جان  کار آن پروانه است

کز برای شمع محفل  جانفشانی می کند

 

ماه ، هر جا هست آنجا آسمانی می شود

ماه هر شب برکه را هم آسمانی می کند

 

پیر از وقتی که راه خویش را گم می کند

در کهنسالی برای خود  جوانی می کند

 

سایه ی تو بر سر ما باد اگر ای مرغ عشق

شاهبال مهر بر ما سایبانی می کند

 

هر درختی برگ را با مهر می ریزد زمین

شاخه هم  با برگ ها  نا مهربانی می کند

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۳٠ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

 

در سینه ی بی درد ، کمی آه نگه دار

هردم  به قدم های خودت راه نگه دار

 

سنگ ست در آغوش زمان  ثانیه ، هشدار

آیینه ی دل را  تو از این آه نگه دار

 

عمرت همه در غفلت بسیار گذشته ست

بر توبه ، از این عمر  تو یک " ماه " نگه دار

 

هر گاه که دلتنگ شود ماه ، " شب قدر"

جایی تو در این برکه به آن ماه  نگه دار

 

وقتی که  برادر شدی ، از جان برادر

هر لحظه حفاظت کن و از چاه نگه دار

 

پرهیز کن از خار ندامت  تو در این باغ

دست از گل و از حادثه  کوتاه نگه دار

 

از جهل نچیده ست کسی میوه ی دانش

دل را تو در این مدرسه  آگاه نگه دار

 

از شاخه ی دنیا  تو اگر مهر بچینی

گاهی به کسی هدیه کن و گاه نگه دار

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٢۸ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

 

بسمه تعالی

 

دل به آن سیمای زیبای تو بستم  تا سحر

از شراب ناب لب های تو مستم تا سحر

 

حلقه ی زنّار را در مسجد بالای شهر

در مسلمانی به پای خویش بستم تا سحر

 

اولین محراب عالم  زیر ابروهای توست

با وضوی عشق تو در سجده هستم تا سحر

 

بت پرستی شیوه ی دیرینه ی آباء ماست

من به آن آئین جدم  بت پرستم تا سحر

 

آخرین منزل در اینجا گوشه ی میخانه هاست

سر کشیدم شیشه هایش را  شکستم تا سحر

 

دام ها برچیدم از ویرانه های شهر عشق

من بدون دانه  از هر دام  رستم تا سحر


دیدم امشب بدترین وابستگی  دل دادن ست

حلقه ی دل را  من از دنیا  گسستم تا سحر

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٢٤ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

اهل غفلت از سر انجام شراب آگاه نیست

از در میخانه  تا محراب مسجد  راه نیست

 

زاهد از دنیا ی زرداران  ندارد توشه ای

از زراعت ، باغبان در انتظار کاه نیست

 

سینه ی ما را سویدای هوس  پر کرده است

غم در این ویرانه بسیار ست اما ، آه نیست

 

ماه را در برکه می جویند اهل آسمان

آسمان خالی ست امشب  قرص روی ماه نیست

 

کشتی بی نا خدا هم  راه را گم می کند

با توکل هیچ کس در زندگی گمراه نیست

 

هر شبانی را که می بینی کف و نی می زند

با خبر از زخم گرگ و حیله ی روباه نیست

 

مثل خورشیدی که گاهی می رود در پشت ابر

مهر خوبان در دل ما گاه هست و گاه نیست

 

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٢٢ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



تا توانی با خودت آیینه ی بی زنگ باش

در مصاف خویشتن با خویش بی نیرنگ باش


هر کجا دیدی که مرغی در قفس افتاده است

بال و پر کم زن کمی بر حال او دلتنگ باش


قلب خالی از صفای عشق ، سنگی بیش نیست

هر که عاشق نیست گو مثل کلوخ و سنگ باش


طعنه بر احوال سرد شیشه ی خالی نزن

گوشه ی میخانه ها با دیگران همرنگ باش


پادشاهی کردن از روی تکبّــــر شأن نیست

شأن می خواهی اگر با مردمان همسنگ باش


در طبیعت هیچ آهنگی نباشد نا بجا

ساز دل را کوک کن با عشق هم آهنگ باش


هر چه بی نظمی ست از آثار بی فرهنگی ست

هر که هستی  باش اما  فرد با فرهنگ باش



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۱۸ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



هر که خود را می کند محروم از راز و نیاز

مثل هیزم می شود روزی گرفتار گداز



تار و پود جا نماز شیخ  باشد از حریر

زمهریر آه خود را برده بالا در نماز



ساده لوحان بیشتر در عاشقی دل می دهند
 
عقل زایل می شود در منجلاب حرص و آز



گر چه دنیا با تو با نرمی  نمی سازد ولی
 
سخت با ناسازگاری های این دنیا بساز



سر فرود آرند مردم پیش مردان عمل

اهل دانش می شود در پیش مردم سر فراز


زندگی مانند بازی در زمین ساده نیست
 
سخت می آید به دستم سکه های امتیاز

 
 
خشک می گردد نهالی که ندارد ریشه ای

لقمه های چرب می سازند از آدم ، گراز




جواد مهدی پور
نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۱۳ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



عشق اول  ساده لوحان را به منزل می برد

خوشه ی  خاشاک را دریا به ساحل می برد
 


زندگی مانند شبنم  روی گلبرگ دل ست

از کف ما ، چشم زیبا منظران ، دل می برد



راز سبز کوه ها را  رود بیرون می کشد

آبرو را  " آه "  از آیینه  کامل می برد



عشق تنها راه دل در سینه ی غمناک نیست

گاه  یک دیوانه  صد فرمان عاقل می برد



هر سخن چینی که می دزد سخن از دیگران

مثل طوطی آن سخن را پیش جاهل  می برد



قتلگاه عشق را  در سینه ی ما ساختند

هر که وارد می شود دل را به بسمل می برد



جاهل از اندیشه ی اندیشمند  آگاه نیست

سود را در محضر فرزانه  سائل می برد



سهم ما از زندگی یک دل پر ازغم  بیش نیست

هر چه از آیینه ها چیدیم ، بیدل می برد




جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱۸ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی




هر که دل را در میان شعله ی خاشاک سوخت

 سینه اش  در بستر غم های آتشناک سوخت
 


برق زد خورشید چشمان تـو    با رعد نگاه

آسمان آتش گرفت و شهپر افلاک سوخت
 


عقل  چون از بی قراری های دل حیرت دمید

از فروغ عشق در میخانه ها  ادراک سوخت
 


دل که از آلودگی های زمینی  پاک شد

می توان در آتش جان  مثل خرمن  پاک سوخت
 


یاد آن پروانه ی بزم وصال دل  بخیر

بال و پر زد تا سحر در شعله ها بی باک سوخت
 


آنکه در بازار گرم اش  هیزم تر می فروخت

عاقبت از آه مردم  چون خس نمناک سوخت
 


هر که می بندد زبان اش را به فتراک سخن

بـاز  می بیند که از داغ زبان  فتراک سوخت
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱۱ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی




اینهمه آلودگـــی در آسمان ، تقصیــر ماست

گرد هر طوفان عالم ، سخت دامنگیر ماست
 


مرغ اگر مایل نباشد  دام در دام خود ست

آرزوهای بلند نفس مــــــا ، زنجیر ماست
 


در زمستان ، قهر بی جا می کنیم از باغبان

هر چه قحطی هست دربرنامه ی تقدیر ماست
 


کاش قــــدر خویش  می دانست آهوی ختن

در خیابان هر غزال ماهـرو  نخجیر ماست
 


رود اگر هم سفره ی دریا نباشد رود نیست

هر جــــوان کاردانی در طریقت  پیـر ماست
 


لانه ی جاسوسی دیگر فراهـــــــــــــم می کنند

این هم از ضعف عمل در حوزه ی تسخیر ماست
 


در دل ادیان پاک آسمانی عیب نیست

عیب در فهم کج و صد دانه ی تزویر ماست
 


ماه را در برکه می جویید اما در نگاه

هر چه می بینید در آیینه ها تصویر ماست
 



جواد مهدی پور
نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٧ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



آسمان ابری ست  از شرم حضور آفتاب

بعد از این ای ماه من در برکه ی جانم بتاب



موج ، حیرت می دمد در بستر دریا  ولی

طعمه ی طوفان شود خاشاک  مانند حباب



لب تکان دادی ، در میخانه ها را تخته کرد

بعد از این از جام لب های تو می خواهم شراب



هر خرابی را که می بینی ، خراب باده نیست

من ندیدم در میان اهل مسجد  دل خراب



تا توانی تشنگی را رفع کن با آب ناب

تا نیافتی در کویر خشک  بر دام سراب



انتخابات ست فـــــردا در میان عقل و عشق

من همین امروز کردم عشق خود را انتخاب



خواب ، شیرین ست بر فرهاد در دامان کوه

احتیاجی نیست بر رویــــای او  تعبیر خواب





جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٥ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



رنگ لب های تو را بی بوس دیدن مشکل ست

چهره ی  معشوق را  مأیوس دیدن مشکل ست
 


دل پر از شوق گناه دیدن چشمان توست

سینه را دنیایی از افسوس دیدن مشکل ست
 


سرزمین عشق از دارالجنون غــــــم جداست

عقل را با عشق در قاموس دیدن مشکل ست
 


شهر را آلودگی های بدان پر کرده است

در میان کرکسان ، طاووس دیدن مشکل ست
 


عشق را در سینه ی بی تاب دیدن عیب نیست

عقل را در جامه ی سالوس دیدن مشکل ست
 


چشم هایت را پر از آیینه ی دل کرده ای
 
 برق را در هیأت فانوس دیدن مشکل ست
 


اعتبار مملکت وابسته می باشد به شاه

شاه را بر تخت ، بی ناموس دیدن مشکل ست
 


دیدن فرهاد  در رویــــای شیرین دلکش ست

چشم خسرو بستن و کابوس دیدن مشکل ست




جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٤ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

 

درمصاف خشم طوفان ، موج بر می دارد آب

موج را بر پهنه ی کشتی  سپـر می دارد آب
 


هیچ کس در زندگی بی بهره از این آب  نیست

هر کسی هم قـدر جام خویش  بر می دارد آب
 


وصله ی نا جور بر دامان دریــاها  نزن

ماه را در برکه  مانند گُهر می دارد آب
 


زهــــر خود را بر دل خونین غمخوارم نریز

زخم تند کوسه ها را بی اثر می دارد آب
 


بر حذر باش از کمین صاف دشمن هر زمان

سیلی امواج در زیــــر و زبــــر  می دارد آب
 


سنگدل ها را زبان تنــد  می باشد دراز

از تلاطم ، رود درکوه و کمر می دارد آب
 


نرم خویی پیشه کن جایی که تندی میشود

در کویر خشک و خالی بال و پر می دارد آب
 


آب را بیهوده مصرف کردن از بی مایگی ست

در مقام تشنگی روی دگــــــــــر می دارد آب




جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٢ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



موج دریا از نگاه نا خدایــــــان غیرت ست

بودن ساحل برای حصر دریا حکمت ست



قعــــــــــــــــــر دریا بر نمی تابد هجوم موج را

چشم ماهی از خروش موج ها در حیرت ست



دامـــن غواص را در بر نمی گیرد حباب

صید مروارید دراعماق دریا فرصت ست



معبــــــــــــرعشق ست عالم ، جای پای عقل نیست

هر چه می بینی به غیر ازعشق  حرف و صحبت ست



قهــر از آهوی زیبا روی کردن  سادگی ست

عقل بر دیوانه لازم نیست نوعی آفت ست



غیبت ما می کند هر کس که حاضر می شود

در مرام مــــا همین بیهوده کاری خدمت ست



با لب سرخت  چنان گرم ست بازار شــــــــراب

کز برای شیشه ی سربسته بحث قیمت ست



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٢٩ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



عشق را جز در نگاه چشم تــو جستن  خطا ست

زنده ی عشق ست هر مرغی که در دام بلا ست
 


ما فریب رنگ رخسار و ریـــا را  خورده ایم

شیخ در وقت عبادت  نیز مشغول ریاست
 


کشتی دل نشکند با موج گیسوهای تـــــــــــــو

عرشه خالی نیست اینجا عشق جای ناخداست
 


کرده ام تحقیق ، عقل و عشق ، آب و آتش اند

از ســــــراب عقل سیرابیم  پس آتش کجاست ؟
 


من به هر آهوی زیبا رو که یک دل داده ام

دیده ام در عین زیبایی رفیق بــی وفاست
 


لب نگو میخانه ی سرخ ست در دور دهــــــــــــان

بوسه ای از گوشه ی لب های دلبر سهم ماست
 


خنجـــــــــری از پشت در قلبم فرود آورد   او

خواستم پاسخ دهم با قهر ، دیدم آشناست
 


تا نبیند اهل دل ، دانـــــا نمی گوید سخن

اهل دانش در مقام فهم دل  بی ادعاست




جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٢٥ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی


ماییم و خیال لب آن یار و دگر هیچ

در حسرت یک بوسه ی تبدار و دگرهیچ


در معرکه ی عشق که گرم ست رفاقت

دست من و دورکمر یار و دگرهیچ


ما سایه نشینان لب سرخ نگاریم

یعنی من و عشق تو و پندار و دگر هیچ


جایی که به خورشید کند تیر، اصابت

در برکه شود ماه  گرفتار و دگر هیچ


هر سنگدلی سنگ به آیینه ی که می زد

یک شاخه  می افتاد ز گلزار و دگر هیچ


با دعوت پیمان شکنان آب فرو ریخت

از جام پر از زخم علمدار و دگر هیچ


از منظر خفاش ، سحر سرد و سیاه ست

ما نیز گرفتار همین کار و دگر هیچ


هر چند که خون ست دل عالم و آدم

با این همه ، ما را زده زنگار ودگر هیچ


سرمایه ی چشم دل دیوانه سرشک ست

ما را و همین یک دل غمبار و دگر هیچ


ما را به حرم راه ندادند  وَ گفتند

سهم من و تو یک دل بیمار و دگر هیچ


تحریف نمودند  وَ گفتند که از عشق

سهم من وتو گریه ی بسیار و دگر هیچ


جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٢٠ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 


با غم مدارا می کنم هرگاه  تنهــا می شوم

هر بار می بینم تو را محو تماشا می شوم


در حلقه ی زنار تو   وقتی گرفتارت شدم

پا در رکاب عشق تو اهل کلیسا  می شوم


حالا غلام بی کس ام در چـاه  پنهانم بکن

وقتی که بیرون آمدم  شاه زلیخا می شوم


بر ناسپاسی های تــــــو ناچارعادت کرده ام

با اینهمه ، حال تو را از دور جویا می شوم


دار و ندارم را اگر در راه عشق ات هم  دهم

با عشق تو دارا تر از قارون و دارا می شوم


طوفان دریای دل ام از موج گیسوهای توست

در ساحل آرام تــــــو ، مانند دریـــا می شوم


جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/۱٥ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 


اهل دانش میکند با غـــم مدارا بیشتر

موج ِطوفان را کند آرام ، دریا بیشتر
 


عاقل از فرزانه بهتر بشنود  حرف حساب
 
قدر زر را می شناسد زرگـــر از ما بیشتر



در کنار سرو بودن ، قدّ  کم آوردن ست

با تلاش بیشتر کن  قدر خود را بیشتر



تا جوانی ، دست از آلودگی ها پاک دار

در کهنسالی کند انسان  تمنا بیشتر



از سیاهی بگذرد راه سحر ،بیدار باش

با دعا باز ست درب توبه ، شبها بیشتر
 


می کشد اندام خود را سرو بر بالای باغ

دست شوید زاهد از دامان دنیــــا بیشتر
 


هر چه میخواهی بگو  اما  نگو از زلف یـــار

چونکه دل را خون کند آن ماه سیما بیشتر




جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/۱۳ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



کار صیقل می کند آیینه با آهن دلان

زنگ خود بینی نباشد در دل زیبا رخان



غیبت ما می کند هر کس که قدرش کمترست

از قضا قد می کشد اندام ما تا آسمان



من تو را بردم   ولی دل را برایت باختم

زندگی یعنی مدارا با همین سود و زیان



کار قیچی می کند هر کس سخن چینی کند

خرمن دل را به آتش می کشد داغ زبان



عصر بی مهری ست ، در آیینه غیر از آه نیست

ما عقب ماندیم صد ها قرن از پای زمان



عشق تنها راه نا امن ست در دلدادگی

این حکایت را گواهی می کند پیر و جوان



با لب خاموش هم مثل خطیب ماهری

الامان از این خموشی های گویا ، الامان



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/۸ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



عشق را با چه زبانی به تو تعریف کنم
 
هرچه از عشق ندانی به تو تعریف کنم ؟
 


مثل پیری که سر از پا نشناسد در عشق

قصه ی عشق جوانی  به تو تعریف کنم
 


نکته ای هست در این دفتر خالی از عشق

چه بخوانی چه نخوانی  به تو تعریف کنم
 


عشق دیباچه ی دیوان وصال من و توست

عشق را کاش زمـــــانی به تو تعریف کنم
 


عشق آن نیست که با قهر فراموش شود

اگر از خویش نرانی  به تو تعریف کنم
 


عشق مهمان عزیزی ست که در سینه ی ماست

که به یک خانه تکانی  به تو تعریف کنم
 



جواد مهدی پور
نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٦ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



شیشه تا خالی ست محروم ست از طعم شراب

سینه ی بــی درد  می ماند همیشه دل خـــراب
 


آب  کم جو  در بیابانی که  گرمـــــــا دیده است

چشم های تشنه کامان را کند حیران ، سراب
 


طعنه و تعریف آدم هــا غباری بیش نیست

لحظه ای از صورت آیینه ی دل  رو متـــــاب
 


آبــــــــروی آسمان از شبنم چشمان تو ست

آسمان آبی ست از سر چشمه های ناب آب
 


شاهــــــــد بازار امروزی  لبان سرخ تو ست

گل نمی روید در این گلشن که بار آید گلاب
 


با رقیبانم چنان گرمی که  وقتی با منی

با نگاه بی تفاوت می کنی قهر و عتــاب
 
 

خواب دیدم نیمه ی پنهان من در چشم تو ست

چشم وا کن تا مرا  رســــــــوا کند  تعبیر خواب
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٥ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



عاقل از دیوانه  گــاهی بشنود بسیار حرف
 
اهل دانش می زند همواره بی تکرار حرف

 

آدم عـــاقل  نسنجیده نمی گوید سخـــــــــن

هر تهی مغزی زند با خویش طوطی وار حرف



هر که کوشش میکند آخر بجایی می رسد

از تن آسایی همیشه دم زند بی کــار حرف
 


گوش ما از حرف های شیخ بی ایمان پر ست

بس که هر جا می زند بسیار  بی مقدار حرف
 


کاسه ی نادان بی مخ را  هوا پر کرده است

با نسیمی چون نـــی خالی زند هربار حرف
 


سینه های ســـــــرخ از گنجینه ی زر برترند
 
چون کند این سینه ها را محرم اسرار حرف



اعتمادی نیست بر این  همزبانان دورنـگ

از قلم بیرون کشم در دفترم  ناچار حرف



حرف بسیار ست اما عشق چیز دیگرست

عشق یعنی خال لب در مرکز و پرگار حرف




جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢۳ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی




حاصل ما را به آتش می کشد تیمور لنگ

آب اقیانـــــــوس ، آرامش ندارد از نهنـــگ
 


" گاو پیشانی سفید " از گله می افتد جدا

توشه ی دیگر ندارد دزد ، غیر از نــــــام ننگ
 


توبه کردن با دل آلوده ، کاری باطل ست

آهن پوسیده را از رو نباید کرد رنـــــــــگ
 


من ندیدم در حیات وحش ، چون " آدم " کند

شیر مـــــــــاده  بر سـر مـردار با کفتار جنگ
 


آسمان خالی ست از مهتاب ، هنگام خطر

ماه پنهان می شود در برکه از چشم پلنگ
 


عشق را بر حلقه ی گیسوی خوبان بسته اند

هر چه می کوشم سرمویی نمی آید به چنگ
 


من نمی دانم گناه این زمین ساده چیست ؟

هر عقیمی می زند بر فرق او  بیل و کلنگ
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱۸ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



پای هر دیوانــــه   لایق بر غُل و زنجیر نیست

گاه  می بینی که در فرزانه ای  تدبیـر نیست



با گل پیمانه  نتوان  مسجد تزویر ساخت

سنت دیرینه هرگـــــــز قابل تغییر نیست



شیخ  با پول و ریا  پیمان ایمان بسته است !

او نمی داند که در قرآن  زر و تزویــــر نیست
 


کار دادی دست طوفان ، روسـری انداختی

هیچ بادی این چنین با زلف تو درگیر نیست
 


عشق چون ماهی ست درمحدوده ی تنگ بلور

عشق ورزی در کهنسالی  زمان دیــــــر نیست



 گوشه ی زندان   برایم با تو بـــاغ جنت ست

با تو هر خوابی ببینم خواب بی تعبیر نیست
 

خط قرمــــز می کشی با دور لب هایت  به من
 
مثل میخانه ست لب هایت ، مرا تقصیر نیست
 
 
 
چشم هایت  شاه بیت عشق  باشد در غزل

طرح چشمان تو در این شعر بی تاثیر نیست
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱٧ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی




چون قلم  با اشک هایم  یاد دفتر می کنم

شعر چشمان تو را هر روز ازبر میکنم


سخت باشد بی تو بودن  در گذرگاه زمان

عمر را در حسرت دیدار تو سـر می کنم


زندگی آموزش مرگ ست  درکنج در قفس

من خودم را مثل مرغ عشق  پرپر می کنم


سوره ها را می شمارم " توبه " یادم می رود

می روم  در خلوت خود  کــــــار دیگر می کنم


عهد می بندی و می گویی کــــه تنها ، با منی

حرف هایت را من دل ســـــاده  باور می کنم


با وجود طعم  لب های تـــو ، درمیخانه ها

چشم پوشی از شراب ناب و ساغر می کنم


با عیـــــــار قلب ، قلبم را برایت می دهم

شبهه در بازار قلب و کار زرگر می کنم



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱٥ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



هوا ابری ست امـــــــا  قطره بارانی نمی بینم

همیشه نابسامانی ست ، سامانی نمی بینم



پریشانی نمایان ست در سیمـــــای زیبایت

ولی در حلقه ی زلفت  پریشانی نمی بینم



از اول جنـگ را قابیل  بــــــر هابیل آغازید

برای آن شروع تلـــــخ ، پایانی نمی بینم



فراوان ست در میخانه هـــــــا جام شراب ناب

ولی چندی ست درمسجد فراوانی نمی بینم



زمستانی که می گویند در راه ست می آید

در این تغییر پی در پی  بهارانـــی نمی بینم



مسلمانی به تسبیح دراز و ذکر خالی  نیست

که در رفتارهــــا  گــاهی مسلمانی نمی بینم



زمین خالی ست از مهر و وفا  یا عصر دلتنگی ست؟

که هر جــــا می روم  از دوست  پیمانــی نمی بینم



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱٤ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی


 

در حضورت دست و پایم را چــرا  گم می کنم

مثل دریا مــــــــوج می بینم   تلاطـم می کنم

 


از صمیم قلب می خواهم تو را  اما چه سود ؟

در کنارم نیستی ، با خــــــــود تکلم می کنم !

 


دل پر از شوق گناه بوسه بر لب های توست

این گنـــــــــــاه داغ را درپیش مردم می کنم

 


حکم صادر می کند قاضی برایم  ناگـــــهان

من ولی در زیر تیــــــــــغ او تبسم می کنم

 


جای تو خالیست هر شب در کنار بستـرم

گرم در آغوش تــو ، خود را تجسم می کنم

 


نیمه عــریان می شوی در عالم رویای من

عشقبازی می کنی  یا من توهم می کنم ؟

 


ظلم بر زیبا رخـان چشم آهو  نارواست

من بجای ظلم  بر آهــو ، تظلّم می کنم

 

 

 

 

نامه ات را می نویسم ، از برای چـــــاه آب

عزم کوی جمکران در حومه ی قم می کنم

 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱٢ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



کاروان عشق در راه ست   یوسف برده نیست

بس که تدبیر بلندی دارد او   خود کرده نیست



فاش شد در گوشه ی چشم زلیخا  راز عشق

در میان عاشق و معشوق ، جای پرده نیست



خام باشد آنچه در افکار عـــــــــــــــاقل می رود

عشق در اندیشه ی فرزانه ها پرورده نیست



عشق یعنی گنج ، در زیر خـــــــم ابروی تـــــو

یوسف آیینه ی روی تـــــــو باد آورده نیست



آدم نادان قضاوت را به ظاهــــــــــــــر می کند

هیچ تخمی در فرآیند عمل بی زرده نیست





جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱٠ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی




برای " عشق " ندارم بجز " تو "  دستاویز

و زنده ام  من از این کار عشق شورانگیز
 


کنار مسجد چشمت  لب تو میخانه ست

دهان سرخ تـو از داغ " می "  شده  لبریز



حقیقت تـــــو  منم ، در صلیب آغوشت

مرا ز حلقه ی گیسو، به سینه ات آویز



من از نگاه مسیحایی تـــــو   بیمـارم

بیا و با دم خود  از تنم کمی  تب ریز



مترسگی که به عشق کلاغ می میرد !

به باد می رود آن لحظه  بستـر جالیــز
 


همیشه با دل خود خوش حساب باید بود

که خوش حساب نترسد  ز روز رستاخیز
 


من از تبار سخن ، شهر شعر، تبریزم

هنوز مانده  از آثار شمس ، در تبریـــز




جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱٠ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 



این دل شوریده  بی دلبــر نمی گیرد قرار

باده ی جوشیده در ساغر نمی گیرد قرار
 


اشک چشمت قلب های تیره را تر می کند

با دل غمدیده   چشم تــــــر نمی گیرد قرار
 


من به روی سینه ی داغ تو عادت کرده ام

سر به روی سینه ی دیگر  نمی گیرد قرار
 


سینه ریزت با زمرّد های آبی دلکش ست

جز به گردنبند تو  گوهــــــر نمی گیرد قرار
 


کشتی نوح ست این جان  روی دریای وجود

در دل امواج ، بی لنـــــــــــگر نمی گیرد قرار
 


سهم من از گوشه ی لب های تو یک بوسه شد

سینه ی من  بی تــــــــو در بستر نمی گیرد قرار
 


عشق بازی های مــا در دفتـــر دل  ثبت شد

زین سبب  در کیف جان  دفتر نمی گیرد قرار
 
 
 
شعله ها افروختی  در مهر  با داغ نگاه

آتش عشق تـــــو  در آذر نمی گیرد قرار
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۸ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



کاشکی با من دیوانه ، تــــــــو  صادق بودی

کاش می شد که تو آن مونس سابق بودی
 


هیچ کس مثل تو بیچاره دلم را نشکست

به دروغ ، از همه اشخاص  تــو لایق بودی
 


به سراپای وجود تـــــــو قسم می خوردم

تو هم ای کاش که مانند من عاشق بودی
 


گفته ای  بگذرم از خیر رفاقت با تــو

من ندانستم از اول  تـو منافق بودی
 


جز تو با هرچه غزال ست  مخالف بودم

کاش اندازه ی من هم  تــو موافق بودی
 


طبق پیمان رفاقت  که خود امضاء کردی

کاش همواره بر آن  عهــــد مطابق بودی
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٧ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



با لب سرخت نیازی بر می و میخانه نیست

آنکه از شعــــر لبانت بگذرد  فرزانـــه نیست
 


جای مسجد  کاشکی میخانه ای می ساختند

عهد و پیمان هست اما  ساغر و پیمانه نیست
 


طرح گیسوهای تــــو  آشفته می سازد مرا

مثل بادی که  برایش خانه و کاشانه نیست
 


قسمت ابن السلام وقت شد لیـــــــلای من
 
شهر می داند که او مانند من  دیوانه نیست
 
 
 
شمع بودم سوختم در خلوت شب های تو

نو گل زیبای من امشب چرا پروانه نیست ؟
 


با خیـال دانــــه   مـــا را  در قفس انداختند

زندگی در تنگنایی هست ، اما دانه نیست
 


رقص عـــریان کن که امشب پرده بالا می رود

خاطرت آسوده باشد  هیچ کس بیگانه نیست
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٥ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



عشق در قاموس ها  معنای دیگر یافته ست

صورت معشوقه ها سیمای دیگر یافته ست
 


عشق در پس کوچه های شهر ، یعنی رابطه

عاشقی در دوره ی ما  جای دیگر یافته ست
 


دیو را از مسجد جامع فراری داده اند

مسجد دیوانه ها  ملّای دیگر یافته ست
 


ما به دنیای مجـــــــازی همچنان دل بسته ایم
 
هر کسی با گوشی اش دنیای دیگر یافته ست
 


خورجین دین فروشان را طلا پر کرده است

جیب قاضی زین سبب پهنای دیگر یافته ست
 


بس که هر کس بوسه بر لب های سرخت می زند

صورت زیبای تو لب های دیگر یافته ست
 


حــکم تنباکوی شیرازی همیشه تازه است !
 
شیخ شیرازی چرا  فتوای دیگر یافته ست ؟
 
 
 
جواد مهدی پور
نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٤ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی




در لب خاموش  پنهان می شود اســرارعشق

هر که از حق می زند دم می رود بر دارعشق
 


با دماسنج لبم  اندازگیری کــــــــــــرده ام

دیده ام گرم ست از لب های تو بازارعشق
 


عشق یعنی قطره ای از جـــــــــام میگون لبت
 
زین سبب هستیم ما در زندگی سرشارعشق
 


چرخ  از چشمان گیرای تـــــو فرمان می برد

خال هندوی تو باشد   نقطه ی پرگار عشق
 


عاشق از دیوانگی ، صد نکته می داند ولی

عقل حیرت می دمد در آینــه  از کار عشق
 


من مسیحی نیستم اما به جـرم عاشقی

پای من را بسته ای بر حلقه ی زنارعشق
 


سرو ، رسوا می شود از قامت رعنای خود

بس که کوتاه ست از اندام او  دیوار عشق
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی
 



ما همه هستیم  چون مرغـان دنیا در قفس

هر کسی در گوشه ای افتاده تنها در قفس
 


مثل آن ماهی که باشد پشت یک تنگ بلور

سخت می نالیم مــــا از تنگی جا در قفس
 


مــرگ  آسان ست از این زندگی در تنگنا

گر چه ما داریم صد ویلای صحرا در قفس
 


ما نفهمیدیم ، بازرگان خبر آورده بود

رمز آزادی فراهم بود بر ما  در قفس
 


دست های  خویش را برپای دنیا بسته ای

خود  فراهم کرده ای  دام تماشـا در قفس
 


مثل مجنون نیستم اما به جـرم عاشقی

من در اینجا مانده ام تنها و لیلا در قفس
 


زندگی با دوستان خویش در زندان خوش ست

عمــــــر سر کردیم ما  چون مرغ گویا در قفس
 




جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۳۱ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



فاش شد رازی که گـل در پرده پنهان کرده بود

عین آن کاری که در پنهان ، مسلمان کرده بود
 


شرط ایمان ، جا نماز و مسجد و دستار نیست

بلعم باعــــــــــــــور هم مکـــــر فراوان کرده بود
 


شیطنت  میراث شیطان ست ، کآدم برده است

بس که در جنت به آدم  ، حیله شیطان کرده بود
 


جلوه زار روی تو  آیینـه ی طاووس هاست

زین سبب آیینه  بر روی تو بهتان کرده بود
 


شرح قرآن بود  یا تفسیر تزویــــر و ریـا ؟

آنکه با تدبیر خود تفسیر قرآن کرده بود !
 


در نمایشگاه حیرت ، صورت زیبای تـــــــــــــو

چشم هر بیننده را افسون و حیران کرده بود
 


خانه ات آباد باد ، اما نمی پرسی چـــــرا ؟

این دل بیچاره را عشق تو ویران کرده بود !
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۳٠ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی




خط مشق عشق را از عاقل دانا مپرس

پرده های عقل را ازعاشق رسوا مپرس
 


قدر مروارید را دریا شناسد در صدف

قدر مروارید را از ساحل دریــا مپرس
 


فهم لیلا را  تو در اندیشه ی مجنون ببین

نام لیلا را تو از دیوانه ی  صحــــرا مپرس
 


ما هنوز از " آه " مظلومان عالم  غافلیم

سفره ی رنگین آقــا زاده را از ما مپرس
 


دین مگر در زندگی اسباب تزویر و ریاست ؟

این ســـوال سخت را از بنده و مولا مپرس
 


یک پلنگ صورتی صد ماه زیبا ساختند !

راز این نیرنگ را از گنبد مینـــــا مپرس
 


سرو بالا می کشد خود را ، گلستان شرط نیست

ســـــروری  رازست ، از هر قامت رعنــــــــا مپرس
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۳٠ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



اشک دیدم  چون قلم سر را به زیرانداختم

خط فکـــــــــرم را در انشای نگاهت باختم


گیسوانت درس بی مهری به من آموختند

فکر دیدار تـــو را در پشت ســــــر انداختم


سهم من شد یک بغل زانوی غــــــم از زندگی

اینچنین در عشق تو هم سوختم  هم ساختم


طرح ابروهای تو شمشیر تیز دیگر ست

در مصاف چشم تـــو تیغ از نیامش آختم


از صلیب شانه هایت  جنگ ما آغاز شد

زخم خوردم پرچم صلح و صفا  افراختم


من بجای عیب جویــــــی از نگاه دیگران

عیب خود را دیدم و بر خویشتن پرداختم


مثل بادی در مسیر عاشقی ، دیوانه سر

تا به منزگاه عشقت  عاشقانه تاختــــــم



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢۸ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



زیر ابروهای تــــــو  محراب عشق دیگر ست

گوشه ی چشمانت  از جام لبانت برتر ست


هر که از محدوده ی چشم تـو خارج می شود

بر اساس آیـــــــه ی عشق تو نوعی کافرست


پیروان مکتب عشقت همـــــــــــه دیوانه اند

پیرو راه تو از هر کس در این عالم  سرست


حرف هایت مصدر  شان نزول آیـه هاست

گوش نامحرم برای حرف های تـو کر ست


مرغ ها را بی محابا در منا ســر می برند

پیکر سیمرغ  هم از زخم چاقو پر پر ست


ما یهودا را  امین جـــان عیسی کرده ایم

غافلیم از اینکه او در فکر  شام آخر ست


سرزمین عشق را بر لاله رویـــــــان داده اند

صورت زیبای هر معشوقه  از این منظر ست



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()


بسمه تعالی



صحبت از آیینه ها ، وقتی تـو باشی باطل ست

قرص ماهت همچنان در برکه ی دل  کامل ست


شهر را خیل مترسـگ ها چنان پر کرده اند

کز برای دیدن خورشید  صد ها حایل است


عشق یعنی یک شقایق در میان دشت خون

هر که دل را باز دارد از شقایق  قاتـــــل ست


کشتی جان را به دست نا خدایت داده ام

زندگی مانند اقیانوس ها  بی ساحل ست


هر توانمندی  به عقل خویش دانا می شود

زین سبب نادان همیشه وامدار عاقل ست


عاشق بیچاره را کمتر ملامت کــــــن که او

دل به دلبر داده و جانبازعشق و بیدل ست


هیچ مسئولی مصون  از حربه ی شمشیر نیست

در مقابل ، هرکسی در جای خود یک سائل ست



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢٤ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



گیسوانت عطر گل بر سر فشاند بیشتر

بوی گــل را در گلستان می پراند بیشتر
 


عمر گـل کوتاه باشد  عمر مـــــــا کوتاه تر

عمــر چون جو می رود مهلت نماند بیشتر
 


جاهل از فرزانه ، جهل خویش را پنهان کند

قدر یک فرزانه صد جـــــــــاهل نداند بیشتر
 


خط اول را من از چشمان تـــــو آموختم

خط سوم را کسی از من نخواند بیشتر
 
 

طرح گیسوهای تـــــو طوریست دور گردنم

سوی خود بیچاره دل را می کشاند بیشتر
 


مقصد هر کس در این دنیا مشخص می شود

مرگ ، انسان را به مقصــد می رساند بیشتر
 


آدم عاقل به دنیا دل نمی بندد  ولـــــــی

در عمل خود را از آتش می رهاند بیشتر
 


جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢٤ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



رشته ی پاشیده ی پیمان نمی آید به دست

گنج زیـــر سنگ هم آسان نمی آید به دست
 

 
آبروی هیچ کس را پیش نا محرم  نــــریز

آبروی هیچ کس ارزان نمی آید به دست
 


دوره ی ما بهتـــرین دوران یک آیینـــــه بود

با چنین تدبیر، آن دوران نمی آید به دست
 


ما برای عزت ایران ، عزیـــــــزان  داده ایم

با تساهل عـــزت ایران نمی اید به دست
 


من به شیخ شهر گفتم غافل از شیطان نباش

با ریا و شیطنت ایمـــــــــان نمی آید به دست
 


برگ قــــــــــرآن را مزن بر نیزه ی تزویر و زر

با شیوخ نهروان  قــــرآن نمی اید به دست
 


هیچ مهمان را به رســـم جاهلی بیرون نران

بی عنایات خدا  مهمـــان نمی آید به دست
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢۳ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی




مانند رود باش و از کوهســــار بگذر

چون ابر بر گل و خار، باران ببار بگذر



تعریف و طعنه ی خلق ، مانند گرد شیشه ست

آیینه باش و از آن  گـــــــــــــرد و غبـــــــــار بگذر



پندار خود پرستی  آیین لات و عزّی ست 

بشکن بت درون را از این حصـــــــار بگذر
 


گاهی غزال رعنـــــا  دام خطیر باشد

هشیار باش و از آن بوس و کنار بگذر



هر جا که عرصه را بر فرزانه  تنگ دیدی

خود را بزن به آن راه ، دیوانــــه وار بگذر



وقتی شکار در دام ، با پای خود می افتد

مردانگی بکن  از خون شکــــــــــــار بگذر



جبرست عشق ، عاشق  " معشوق " می پرستد

در زندگی به هــــــــــــر حال  بـــــــــی اختیار بگذر



جواد مهدی پور
نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



هر چه می خواهم به حرف آید دهن در کوهسار

باز می بینم نمی گردد سخــــــــــــن در کوهسار
 


من مگر مانند بادم  در میان فصل هــــا

تا برای خویش بگزینم وطن در کوهسار ؟
 


مثل اسپندم میان شعله های عشق تو

سنگ هـــا نالند از فریاد من در کوهسار
 


ابرها را آبیاری کرده ام  با اشک شــــــــوق

زیر پایت سبز خواهد شد چمن در کوهسار
 


هرچه یوسف از برادرهای خود دل می کند

باز می پیچد هوای پیرهــــــــن در کوهسار
 


از برای هـــــــر شهید لاله رویی ، از حریــر

پهن می سازد شقایق یک کفن در کوهسار
 


ضد ارزش ، بس که ارزش می شود این روزها

سخت می نالند از آن مــــرد و زن در کوهسار
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی


 

برای تکریمت

 

 

آسمان

 

 

شب ها به سجده می افتد

 

 

         ماه را در برکه ها می توان دید

 

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٩ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()


بسمه تعالی




از فروغ ماهرویان  چشم هایم  روشن ست

روی هر آیینه رو از زهـــرچشمم  ایمن ست
 
 

درس یکرنگی بیاموز از دل آیینه هــــــــــــــا

با رفیقان  مهربان  با دشمانت دشمن ست
 


کلک احساس من از تشعیر رویت عاجزست

در مقام وصف سیمــــــایت  زبانم الکن ست
 


یاد وصلت کرده ام   دلتنگ آغـوش توام

یاد تو مانند روح جاودانــــه  در تن ست
 
 

گندم از گندم نمی روید چــــــرا این روزهـــــــا ؟
 
دست غارت بر سر بی سرپرست خرمن ست
 
 
 
ارزش هر کس بقدر ریشــــه و اندیشـــــه است
 
گاه می بینی که با سنگ محک ، زر  آهن ست
 


در کتاب معرفت  زن را مقدس خوانده ام

بهترین آموزگار مــــــــرد در دنیا  زن ست
 


زن در ایــران  چون منیژه دلربایــــــــــی می کند

زین سبب هر مرد  می بینی ، شبیه بیژن ست
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱۸ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

نسل ما  با معنی تدبیــر در افتاده است

در میان جمع یارانم   شــرر افتاده است
 


بس که ایران را به یغما می برند این روزها

جای پالانش  ز پا ، بیچاره خـر افتاده است
 


عمر ما کوتاه باشد آرزوهــــــــــا بس دراز

پس چرا انسان به دنبال ضرر افتاده است ؟



کاه ِ باد آورده را از کوه ها پـــــر کرده اند

زین سبب هُرم دعاها از اثر افتاده است
 


امتداد خــــــــط چشمانت به آزادی رسد

انقلاب از فتنه هایت در خطر افتاده است
 


خونبای نهضت آیینه ها مرگ گــــل ست

ارزش خون در درون دل ، بتر افتاده است
 


فکر ما را نوبت یارانه با خــود برده است

رونق کار و تلاش از هر نظر افتاده است
 
 


جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٧ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



فکر من از خــــــــــــــط چشمان تو فرمان می برد

طرح لب های تو از من ، " دل " چه آسان می برد


من ز گیسو های تـــو  درس خطا آموختم

باد ، پـــــر می آورد  موی پریشان می برد


شیخ با سجاده و تسبیح  مشغول " ریــا " ست

آبـــــــــــــــروی خویش را در راه شیطان می برد


حاجی از احـــــــــرام خود چیزی نمی داند ولی

دست خالی نیست او " قاموس قرآن " می برد


رونق فـــرش ست حالا ، تاجر بی تجربــه

زیره ها را بازهم با خود به کرمان می برد


شاه بیت عشق کافی نیست ، حافظ زین سبب

پیش شاه عشق خود  یک جلد دیـــــوان می برد

 

با سیاست آبجو را جــای زمزم می خورند

زارع بیچاره می کارد  ولی خــــان می برد



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱۳ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



با تو  دل  در سینه ی غمدیده  می گیرید قرار

دست خود را بعد از این از سینه ی من بر ندار


روی خود را بر زمین انداختی از شرم عشق

قرص ماهت را چرا در بــــرکه کردی آشکار ؟


نا خدا عشق ست  از طوفان نا فرمان نترس

مثل امواج خروشان شو ،  به دریا دل سپــار


زندگی  نامهربانی میکند این روز هــــــــــا

دست  بر دامان دلبر باش در شب های تار


ماهی سرخ دلـــم  در تنگنای تُنگ توست

من نخواهم کرد از گــردابه ی عشقت فرار


حق مطلب را ادا کردم نوشتم : " حق تویی "

 زین سبب  حلاج گـــونه رفته ام بالای دار


هیچ مردی در شجاعت نیست  مانند علی (ع)

هیچ شمشیری نخواهد شد شبیه ذوالفقار


آسمان سینه ام  ابریست  با بـرق نگاه

بر کویر تشنه ی دل  قطره ای باران ببار



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٢ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



عقل را از عاشقی ، دیوانه می سازد جدا

باده را از جام می ، پیمانه می سازد جدا


شاخص مومن ، نه تسبیح ست نه طول نماز

عاقل و دیوانه  را ، میخانــه می سازد جدا


جهل را آغشته می سازند با حسن جــــــدل

مرز کفر و شرک را فرزانه می سازد جدا


برگ گل در بستر باد صبا ، پروانه نیست

قاصدک را  نامه از کاشانه می سازد جدا


چشم خود را  با حریر پلک هـــا پوشانده ام

مرغ را از لانه ی خود ، دانه می سازد جدا


غیرت دریاست  طوفانی که  بر ساحل زند

مادرم غم را ز دل ، مردانـه می سازد جدا


سر به روی شانه ام بگذار امشب تا سحر

عشق ما را واژه ی افسانه می سازد جدا



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۸ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



شهر را آلودگـی های هوا  پر کرده است

جیب مسئولان بالا را  طلا پر کرده است


پیش از این دستور  عریــــانی رضا خان داده بود

بدحجابی زین سبب هر کوچه را پر کرده است


شیخ ما فتوای عریان می دهد این روز ها

شهرک زیبا رُخـــان را  دلربا پر کرده است


حاجی احساس خطر کرده ، منا را بسته اند

کعبه را امروز  تزویر و ریــــــــــا پر کرده است


از بساط  بینوایــــان  " آه "  را دزدیده اند

دادگاه عدل را ظلم و جفا  پر کرده است


شاه با امیدواری ، چشم گریان می رود

کاخ سعد آباد را باد صبـــا پر کرده است !


انقلاب از بــــــــــرج آزادی کمی پایین ترست

گوش استقلال خواهان را صدا پر کرده است


از دهان سرخ مسئولان چرا خون می چکد ؟

کوچه های شهر را فقر  و گدا پر کرده است



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٦ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی


 


این که خود را بهتر از هر کس شماری ، خوب نیست

دیگران را در شمار خود نیــــــــــــــاری ، خوب نیست

 


با وجـــــــــــــــــــــود این دل دیوانه ی من  ، نازنین

دزدکی بر هر که خواهی دل سپاری ، خوب نیست

 


گر چه نومیدی بلای جان آدم می شود

بیش از این در عشق تو امیدواری ، خوب نیست

 


ما قرار  " مهربانی "  پیش هم بگذاشتیم

خوب می دانم که بی تو بی قراری خوب نیست

 


کاش با من بودی از روزی که  دنیا آمـــدی

اکتفا کردن به عکس یادگاری خوب نیست

 


می روی دیوانه جان ، امروز و  فردا می کنی

تو مرا هر روز  تنها می گذاری ، خوب نیست

 


هر کسی با اختیار خویش عاشق می شود

در هوای عاشقی بی اختیاری خوب نیست

 

 


جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٥ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

عقل من با عشق تو وقتی تبانی می کند

در میانسالی دلم  یاد جـــــوانی می کند

 

چشم شبنم باز می گردد به روی آفتاب

با نسیمی ، باد با گــل مهربانی می کند

 

هفت شهر عشق را دیوانه می گردد ولی

عاقل بیچاره عجـــــــز و ناتوانی می کند

 

زندگانی انتخابی بیش در اندیشه نیست

هر کسی با انتخابش  زندگانـی می کند

 

ماه من هر شب تواضع می کند بر آب ها

با حضورش برکـه ها را آسمانی می کند

 

گاه باید از شبان آموخت ، موسی حایل ست

او خدا را دوست می داند  شبانــــی می کند

 

تا کنارش هست  قدر گل نمی داند  ولــــــــی

گل که می میرد برایش روضه خوانی می کند



جواد مهدی پور


نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٢ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی




موج طوفان دیده را از صخره ی ساحل چه باک؟

عاقل فرزانه را  از صحبت جاهل چه باک؟


سرو  از بین درختان  شانه  بالا می کشد

مرد دور اندیش را از طعنه ی کاهل چه باک؟


سدّ راه عاشقی بودن خطا باشد  خطا

عاشق دل داده  را از خنجر قاتل  چه باک؟


زندگی افسانه ی افسونگران مرگ نیست

مردم محکوم را از حاکم باطل چه باک؟


بستر محراب را ذکر ریا پر کرده است

مسجد بی سقف را از گنبد مایل چه باک؟


حلقه ی دانش بهم چسبیده در دل های پاک

وارثان علم را از پــــرسش سائل چه باک؟


در ورای ابرها  خورشید می تابد به ماه

ماه را از تابش خورشید بی حایل چه باک؟



جواد مهدی پور
نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢٩ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی


 

توبه نشکن  روز و شب در گیر استغفار باش


زینهار از فتنه و نیرنگ ها ، هشیــــــار باش



خنده ی دشمن ز جنگ سخت هم  ویرانگرست


بر حذر باش از شبیخون ، تا سحــــر بیدار باش



بینوایان ،  پادشاهان تهـی دست دل اند


دست های بینوایان را بگیر و یــار باش



چشم هایت را برای مهرورزی  بــــــاز کن


مهربانی کن به هر کس ، فرد  بی آزار باش

 

بت پرستی شیوه ی دیرینه ی اعراب نیست


هر زمان با بت پرستی سخت در انکار باش

 

حرف های دیگران مانند یک گنجینه است


یک امانتدار خـــــوب و محرم اسرار باش

 


 

جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢٧ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی




آیینه دلان صورت شیطـــــان نشناسند

مورند کسانی که  سلیمــــــان نشناسند


در محکمه ی عدل نشستند کسانی

کز عقل فقیرنـــد و دیوان نشناسند


مانند غبارند  پـــــــر و بال ندارند

ذرات که پرواز ز جولان نشناسند


هر چند که با سیلــی امواج شکستند

این ساحلیان موج ز طوفان نشناسند


تسبیح به دستند  ولـــی اهل گناهند

آن دسته که انجیل ز قرآن نشناسند


ازکثرت فرزند ، منا پر شده از سنگ

این مدعیان ، عید  ز قربــان نشناسند


شیطان نپرستند کسانی که نجیب اند

شیطان صفتان نیز  مسلمان نشناسند



جواد مهدی پور
نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢٤ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی




چشم شبنم خیره می گردد به روی آفتاب

در گلستان ای گل از خورشید عالم رو متاب


داغ دل  آتش زند بر سینه ی غمدیدگان

اشک های بینوایان می کند دل را کباب


غیرت دریاست امواج خروشان ، روی آب

نقش دارد سیلی  امواج  بر روی حباب


تا به استقلال و آزادی رسیدن  راه نیست

آنکه دارد در سرش سودای سرخ انقلاب


فتنه ی هشتاد و هشت ِ طرح ابرو های توست

دشمنی کردیم ما ، این آب و این هم آسیاب


تا لب سرخ تو را دیدم ، شکستم توبه را

یک پیاله لب تکان دادی ، مرا کردی خراب


در خیابان ابتدای عشق ماشینی شده ست

انتهایش نیست جز نیرنگ  مانند سراب


جای آدم ، مسجد از تزویرهــــا  پر می شود

زین سبب میخانه پر می گردد از جام شراب



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢٠ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



با نگاهت   مــــهر خود را در دلم انداختی

بین من تا قلب خود از عشق  معبر ساختی

 

 من برای جنگ با چشمانت  اینجا آمدم

پرچم نیرنـــگ را با شیطنت افراختی
 

طعم لب های تو در میخانه غوغـــا می کند

سهم من را کاش با یک بوسه می پرداختی
 


ما برای خوبرویان  دین خـــــود را باختیم

کاش در دنیای خود یک بار دل می باختی
 


آسمان را برگزیدی نیمه شب ها حرف نیست
 
با غروری ماهرانه  بــــــــــرکه را نشناختی
 


هیچ شمشیری ز ابرو های تو برّنده نیست

در مصاف آهـــــوان  تیغ از نیامش آختی
 


بخت خواب آلود من  با من چه بازی می کند !

جای دشمن ، ناگهان دیدم که بر من تاختی
 
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۱٩ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



مانند باران باش و با دشت و دمن  یکرنگ شو

در انعکاس نقش ها ، آیینه ی بــــی زنگ شو



یکرنگ  بودن شیوه ی فرزانه ها باشد ولــی

در محضر دیوانه ها  یک فرد بی فرهنگ شو



خون می خورد در سینه ام این دل که می خواهد تو را

هر چند با من نیستی  اما  کمی دلتنــــــــــــــــگ شو



آری نگو بر هر که  با نیرنگ وارد می شود

همرنگ با آیینه ها  عاری ز هر نیرنــگ شو



دنیا نیارزد اینکه از موری بدزدی  گندمـــــــــــــــی

وقتی سلیمان می شوی با دیگران همسنگ شو



اعضای یک پیکر مگر در اختیار مغز نیست ؟

در پادگان نفس خود مانند یک سرهنگ شو



دشمن مگر از مرزها تنهـــــــا  شبیخون می زند ؟

غافل نشو از خویشتن ، با نفس خود در جنگ شو




جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۱٥ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی




در این دریای طوفانی کناری نیست غیر از تو

برای فصل غــم هایم  بهاری نیست غیر از تو
 


چراغ مهر خاموشست  شهراز یاد تو خالیست

همه بیگانه در بیگانه ، یـــاری نیست غیر از تو
 


دلم را خانه ی امنی برایت ساختم  امّــــــا

میان قلب من با تو حصاری نیست غیر از تو
 


جهان نا امن خواهد شد کمی بشتاب باور کن

که در میــــدان آزادی سواری نیست غیر از تو
 


تو را در قاب آیینه  چنان پیچیده ام با مـــــهر

که تصویری در آنجا  یادگاری نیست غیر از تو
 


غزالی نیست اینجا دشت محتاج نگاه تــــوست

خوشا بر حال صیادت ، شکاری نیست غیر از تو
 


وفاداری در این دوران که بیرنگ ست با یاران

برایم بهتر از هر کس  نگاری نیست غیر از تو




جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۱٤ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی




کاش بر آیینه ی روی تو کافر می شدم

در میان عاشقان  مظنون آخر می شدم
 


کاش مثل قاصدک بر باد می شد هستی ام

در میان دست های سرد  ،  پر پر می شدم
 


من نمی دانستم از عشق تو باید دست شست

از همان اول برایت دست دیــــــــــــگر می شدم
 


عشق های بی سر انجام خیابانی  مجـوی

دوستم بودی اگر من عشق بهتر می شدم
 
 
 
سادگی باشد که خود را ساده انگارم  ولی

کاش مثل ســرو  بالا قدّ  بی بر می شدم
 


مادرم می گفت  عصر مهربانی بود  اگـــر

من برای بچه های عصر ، مادر می شدم



کاش جای گــرگ در جمع برادر های خود

من برای یوسف زیبا بـــــــرادر می شدم
 
 


جواد مهدی پور
نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۱٢ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 


تو غایب نیستی  آیینه هر جا هست آنجایی

مثال آفتاب از پشت ابـــــــــرتیره ، پیدایی
 


مگر پیغمبری ؟ با من که هستی ، یک مسلمانی

کنار دختر ترســــــــــــا ، شبیه یک  مسیحایی
 


نه عاشق گشت دیوانه نه عاقل ماند فرزانه

تو از دیوانه و فرزانه  بیزاری و دانــــایی
 


من از چشمی که جز روی تو بیند ، چشم می پوشم

و می دانم تو از هر چشم بینا ، تیز و بینـــــــــــایی
 


هـــــزار آیینه در کف دارم و خود را نمی بینم

تو خود را بهتر از هر کس به هر آیینه گویایی
 


مثال سرو می ماند تمام قــــــــــــد رعنایت

به آهوی میزنی طعنه ، غزال سبز رعنایی



شبیه قطره  افتادم میـان رود چشمانت

لبانت ساحل مهرند و تـــو مانند دریایی



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۱٢ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



سخت باشد با سخن در قلب تو جا باز کرد

عشق را باید از اول  بی سخن آغــاز کرد


عشق ، اول در نگاه چشم پیدا می شود

باید احساس نهان  را بی زبان ابراز کرد


گیسوانت آیه ی عشق ست در شب های قدر

بر فراز سینه ام نازل شد و اعجاز کرد


هر چه گفتم دوستت دارم بیا با من بمان

روی خود بر تافت از من مثل آهو ناز کرد


گاه باید رمز آزادی ز بازرگان شنید

مثل آن طوطی که از کنج قفس پرواز کرد


عشق تنها واژه ی بی روح در اشعار نیست

عشق هر دل داده ای را عاقبت جانباز کرد



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۱٠ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 


من به جرات گفته ام  آیینه  یعنی روی تـو

عطر گل های گلستان شمه ای از بوی تو


آب رویــــــت می دهد بر آسمان ها آبرو

کهکشان راه شیری  طرحی از ابروی تو
 

رنگ گیسوهایت آبــــی نیست اما مثل رود

دل به دلبر می رساند رشته ی گیسوی تو


گر چه ماهی نیستم اما نگاه گرم تـــو

مثل قلابی دلم را می کشاند سوی تو


من نمی ترسم بیافتم  در کمنـــــد آهوان

چون دلم بسته ست از اول به تار موی تو


مبتدی هستم کلاس عشق آموزی کجاست

دختـــــری می گفت می آید ز سوی کوی تو


قـــــرص ماهت نیمه شب از آسمان افتاده است

برکه ای هستم که می گردم به جست و جوی تو



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۸ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی



آبروی کعبه را  در آب زمزم  دیده ام

از صفا تا مروه آدم زاده ها کم دیده ام
 


پای اسماعیل را با دست هاجر بسته اند

من ولی در حجر اسماعیل  آدم دیده ام
 


چشم ابراهیم را در ذبح اسماعیل خود

لحظه ای از روی احساس شعف ، نم دیده ام
 


عاشق دیوانه را  در گوشه ی میخانه ها

بارها از عاقل فرزانه  اعــــــلم دیده ام !
 


اهل کرمان نیستم اما نمی دانم چـــــــرا ؟

در تپش های دلم  پس لرزه ی بم دیده ام
 
 

لـــرزه بر اندام من اندازی  ای آیینه رو

عکس خود را با تو در آیینه باهم دیده ام
 


من ندیدم مادرم  سر را به زانویش نهد

قد او را در فراق لاله اش  خم دیده ام
 



جواد مهدی پور

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۸ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 

آفتاب از دست گلها چشم شبنم را ربود

بلبل از این فاجعه در سوگ شبنم می سرود
 


در میان چشم های باغبان اشکی نماند

قطره ای باران در این هنگامه ی حرمان نبود
 


سیلی باد از کنار شاخه ی گل ها گذشت

صورت گلبرگ در اندام گل ها شد کبود
 


دست گیری کن ولی هر کس نگیرد دست تو

دست های دوستی را  سخت باید آزمود
 
 


سنگ بر آیینه ی دل می زنی با نام دوست

برچنین نیرنگ ها نفرین و بر دشمن درود


 
همنشین خلوت تنهایی من ماه بود

ماه من هر شب میان برکه ی دل می غنود
 


تار و پود هستی ام بر باد شد ، من مانده ام

مثل مرغی که قفس باشد برایش تار و پود
 



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٥ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی

 


عشق های نو رسیده  زود بر هم می خورد

آهـــــن آتش ندیده بیشتر خـــــم می خورد


هر که با آب قناعت جام خود را پر نکرد

زیر آوار بلاهت سیلی غـــــــم می خورد


پادشاهی چون سلیمان هم شوی ، غافل نباش

موریانه چوب او را نیز کم کم می خورد


من ندیدم شیر بر هم نوع خود یورش برد

پس چرا امروز آدم خون آدم می خورد ؟


پلک بر هم می زنی  آشفته می سازی مرا

من چه باشم ! نظم عالم نیز بر هم می خورد


بینوایان دست خود را با دعا پر کرده اند

بیشتر سرمایه دار از خوان حاتم می خورد


خشک و تر در آتش بیداد  خاکستر شوند

شیر ، خون و گوشت را در صید با هم می خورد



جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۳ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()

بسمه تعالی




قرص رویت نیمه ی هر ماه کامل می شود

شب نشین بزم گرم برکه ی  دل می شود



خط قرمز می کشی بر دور لب هایت ولــــی

رنگ لب هایت به رنگ عشق مایل می شود



بس که سیلی می زند امواج گیسوهای تــــــــو

صورتم چون صخره های سخت ساحل می شود



هر چه موسی با عصایش  چوبکاری می کند

نقشه ی جـــادوگران با چوب باطل می شود



حکمت موجود در خلقت  مقرر کرده است

عاقبت هر عاشق دیوانه ، عاقل می شود



شیوه ی آیینه ها را از معــــــاد آموختم

آخرت ، رفتار من با من مقابل می شود



مهربانی باعث رفع کدورت هـــــــا شود

کوه یخ از تابش خورشید زایل می شود




جواد مهدی پور

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط جواد مهدی پور نظرات ()


Design By : Pichak