راز گل ..

بسمه تعالی

 

 

یاد ایامی که از گل سایبانی داشتم

همنشینی در چمن با گل ، زمانی داشتم

 

با که گویم راز گل تا بشنود اندوه دل

روزگاری ماهتاب ِ آسمانی داشتم

 

سرخی لب های او از چشم خونین من است

من هم از او مُهر لب بر دل نشانی داشتم

 

برسر کویش نشینمم همچنان دیوانه وار

من هم آخر شور و حالی در جوانی داشتم

 

آشنای خوبی از دوران پر غوغای عشق

ای خدا روزی چه یار مهربانی داشتم

 

گل مگو ، یک آیه از آیینه ی نور خدا

در چمنزار ِ وفا ، سرو ِ چمانی داشتم

 

آری آن مرغم که بالم را غم دلبر شکست

کاشکی با او دوباره ، هم زبانی داشتم

 

با نگاه اول او ، دین و دل را باختم

از نگاه آخرین اش ، دل گرانی داشتم

 

من به امید وصالش ، نیمه شب را تا سحر

ذکر یارب یارب و اشک روانی داشتم

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید