نماز سحر ..

  بسمه تعالی

 


نیامد ذوق شعری  تا برایت شعر ِ تر گویم
و یا آسوده بنشینم ، حکایت از سفر گویم



نیامد پای در کویت نهم با صد تمنا دل
سخن از بی وفایی های تو آزرده تر گویم



برایت گفته بودم که پشیمان می شوی آخر
تو از هجران سخن رانی ، من از چیز دگر گویم



تو با رمز جنون ترسیم تصویر مرا کردی
جهان در شعله ی راز تو می سوزد ، اگر گویم



سخن از چشم ناز است و صفای روی زیبایت
چرا با اینهمه خوبی سخن از سیم و زر گویم



ترا در انتهای ِ شب که دلکش بازی و موزون
به خلوت می نشینم تا نمازی از سحر گویم



/ 0 نظر / 20 بازدید