رایحه ی وصال ..

                              بسمه تعالی   



چقدر آخر نشینم بر سر کوی تو جانانم ؟

تو گفتی باز می گردی به این امّید می مانم

 

در این آشفته بازار فریب و رنگ گم گشتم

گل بی باغبان را در چنین اوضاع می مانم

 

ندانستم فراق تو مرا از پا بیاندازد

تولطفی در حق من کن که باز آیی ، پشیمانم

 

به فردا می سپاری هی تو امروز مرا لیلی

نمیدانی که مجنون توام ، اینرا که می دانم

 

ولی در عاشقی رمزیست ، تا پا بند این رازم

صفای عشق میماند به حکمت این سخن رانم

 

تو در بالای چشمانت هلال دلکشی داری

که رمز عشق می گوید و من رندانه می خوانم

 

شب تلخ فراق تو، بهار عشق پایان شد

و من پژمرده حال افتاده ام با چشم گریانم

 

شباهنگام در خلوت دعا کردم که بر گردی

به محراب دو ابرویت نماز عشق می خوانم

 

قسم خوردم که در پایت حریر دل بیاندازم

اگر دل برکنم از تو رفیق سست پیمانم

 

نسیم وصل می آید که مرغ عشق می خواند

به فال نیک می گیرم همین تک بیت دیوانم

/ 0 نظر / 9 بازدید