دولت آیینه ها ..

بسمه تعالی

 

 

شکوه از این دور گردون ، شکوه ی بی حاصل است

 انتظار مهر خوبان ، انتظاری باطل است !

 

هر چه میخواهی بگو  ،  اما نگو از چشم یار

 صد هزاران کشته دارد ، با نگاهش قاتل است

 

 درد بی درمان همان یک لحظه بی دل بودن است

 مثل بیماری ست که   درمان دردش   با دل است

 

 هر کجا میخانه ای کردم بنا ،  بی جام شد !

 لیلی ناز آفرین  اینجا چرا بی محمل است ؟

 

 ساربان  ساده دل  همدست با صیاد شد

 هر چه آهو دیدم اینجا زخمی و پا در گل است !

 

 صبر می باید بر این اندوه های بیشمار

 موج میریزد فرو در بستری که ساحل است

 

 راه را گم کرده ای ،  بیراهه می تازی چرا ؟

 جز صراط مستقیم هر راه رفتی مایل است

 

 هرکه بر سیمای زیبای غزالان چشم بست

 بی گمان از دولت آیینه ها ، او  غافل است

 

 هر که از آزادگی دم میزند در بند عشق

 بی تعارف  در مقام ادعایش  جاهل است

 

 

/ 0 نظر / 14 بازدید