فیض کامل ..

بسمه تعالی

 

هر دلی از عشق خالی باشد آن را دل نخوان

آرزو مند هوای نفس را  عاقل نخوان

 

فیض کامل می رسد از حق  به ذرات جهان

حرف حق را در کتاب زندگی  باطل نخوان

 

ساحل آن باشد که  لنگرگاه  کشتی ها شود

موج دریا را چو دست اندازها  ساحل نخوان

 

رهبری که  باز نستاند تو را  از خویشتن

راهزن بشمار  او را    رهبر قابل نخوان

 

من برای خوبرویان   دین و دل را داده ام

بیش از این در دست و دل بازی مرا جاهل نخوان

 

پینه می بندد به خود دستی که صد مشکل گشا ست

پینه را در دست آن مشکل گشا   مشکل نخوان

 

شمع سوزد  تا سحر در محفل پروانه ها

محفلی که خالی از پروانه شد محفل نخوان

 

فضله می ریزد شبیه موش  نادان   با سخن

هر تهی مغزی که نادان ست  را فاضل نخوان

 

می ستیزد با ستم فرمانروای پاکبــــــاز

حاکم سر در هوا را   قاضی عادل نخوان

 

 

جواد مهدی پور

/ 0 نظر / 31 بازدید