باران عشق ..

بسمه تعالی

 

 

 

تو را با عشق میخوانم که فریاد رسایی تو

و من سر شارم از مهرت که باران سخایی تو



برای با تو بودن ها چه شب ها که نخوابیدم

نشستم بر سر کویت شبی شاید بیایی تو



ندانستم که از عشقت مرا محروم می سازی

ببار ای ابر بارانی که از جنس صفایی تو



تو گفتی دوست میداری مرا از جان و دل اما

نمیگویی چرا اینقدر از این دل جدایی تو ؟



چنان خو کرده ام بر چشم هایت ای غزال من

که جان می گیرم از چشمت ، عجب عشق بلایی تو



سرشتم خاک پاک است و دلم آکنده از عشقت

و من خوشحالم از اینکه مثال کیمیایی تو



مرا در جای امن دل نگهدار و نگارم باش

برایم عشق جانسوزی و بانوی وفایی تو




جواد مهدی پور

/ 0 نظر / 8 بازدید