غزل ..

                                        بسمه تعالی

 

 دل به دلبر داده ام وقتی که او را دیده ام

مثل برگ گل ، دلم را در دلش پیچیده ام

 

در عوض هنگام دیدار نگارم عصرها

با رها از گوشه ی لب های او بوسیده ام

 

او ربوده این دل دیوانه را از دست من

من نگاه عشق را از چشم او دزدیده ام

 

سر به روی شانه اش بگذاشتم تا جان دهم

زین سبب مانند گیسو های او  ژولیده ام

 

چشم در راهم که او می آید از دامان عشق

در مسیرش بهترین گل های رز را چیده ام

 

بازهم از حس خوبش با دل دیوانه ام

در کنار میز قهوه از خودش پرسیده ام

 

دل که تنها بود ، او آمد ، شروع شد عاشقی

نام او را من به این خاطر غزل نامیده ام
/ 0 نظر / 14 بازدید