آرزو ..

بسمه تعالی

 

بخواهی یا نخواهی  مرگ  تنها می برد ما را

از این گردونه ی مرموز دنیــــــا  می برد ما را

 

نکن تکلیف همرامی به مــــــــــــــا  ای باد سرگردان

که دست از جان خود شستن  به صحرا می برد ما را


نکن خود را اسیر  " آرزو " در زندگی  ای دل

که از امروز بی حاصل   به فردا می برد ما را

 

نگو یک قطره  در ابریم  و  رود بی سر انجامیم

که رود از قطره  بر خیزد   به دریا می برد ما را

 

خدا  آن چشم آهو  را  ز چشم بـــــد  نگه دارد

که در هر گردشی   چشم تماشا می برد ما را

 

نپرسیدیم ما هرگز  که با خود  کاروان سالار

از این ویرانسرا  تا شهر  آیــــا می برد ما را ؟

 

نشسته روی قایق در کنار ساحل عــمریم

که روزی موج می آید از اینجا می برد ما را

 

 

جواد مهدی پور

/ 0 نظر / 15 بازدید