چشم حسرت ..

بسمه تعالی
 
 
 
در خیابان  دل به آن زلف پریشان بسته ام

پیچ و تاب موی او را  بر  رگ جان بسته ام



همّتم از شهریاران زمان  افزون تـــــر ست

من رگ غیرت به پای سرخ پیمان بسته ام



دست خود را بر نخواهم داشت از دامان او

مثل غنچه  عهد خود را  با گلستان بسته ام


چشم حسرت از رخ زیبای او  پوشیده ام

 
 دل به آن گیسوی چون شام غریبان بسته ام
 


شبنمی هستم که بر گلبرگ های زندگی

در حضور آفتاب مهــــــــر ، مژگان بسته ام
 


با دل پر خون که قربانگاه عشق اول ست

عهد را با لاله  در خاک شهیدان بسته ام
 


عمر را در سایه سار آرزو سر کرده ام

در مدائن چشم عبرت را به ایوان بسته ام
 


زخمی ام از سنگ های کودکان شوخ چشم

شور دل را بر در فیض نمکدان بسته ام
 


راهزن باشند آنان که   دل از من می برند
 
 راه دل  را از گران جانی  به آنان بسته ام

 

 

جواد مهدی پور

/ 0 نظر / 20 بازدید