زلف سخن ..

بسمه تعالی

 

شمع سوزان توام  پروانه را گم کرده ام

صاحب میخانه ام  پیمانه را گم کرده ام

 

دور لب های قشنگ تو حریم  زندگی ست

خارج از آن دایــــــره   میخانه را گم کرده ام

 

دیگران در سینه یک دل عشق پیدا کرده اند

من ولی در خود   دل دیوانـــه را گم کرده ام

 

از من بی خانمان  آغــــــاز هستی را نپرس

چون در این ویرانسرا  افسانه را گم کرده ام

 

می رود از دست من زلف سخن هنگام عشق

در پریشان حالی اینجا شــــــانه را گم کرده ام

 

سینه مالامال از   نا مهربانی های توست

با تمام بی کسی  بیگانـــــه را گم کرده ام

 

مثل غواصی که حیران می شود از موج ها

زیر دریا گوهر یکـــــــــــــــدانه را گم کرده ام

 

در قفس  از نغمه ی  آزادگی بی بهره ام

در میـــــان دام   آب و دانه را گم کرده ام

 

 

جواد مهدی پور

/ 0 نظر / 5 بازدید