شغله ی عشق ..

بسمه تعالی

 

تو از سلاله ی عشقی من از تبار جنون
تو از خیال وصالی  من از حماسه ی خون



تو عهد میکنی  اما  دوباره می شکنی
که من ندیده ام اینگونه عشق  تا به کنون



اگر چه نوع نگاهت  مرا به دام انداخت
قسم به چشم سیاهت  نمی شوم  مفتون



چقدر سرخ مرامی که از تو دل ، خون است
روان کنی همه جا  رود خونی از جیحون



تو در صحیفه ی لیلا  نشان خون داری
که با تو نامه ی دل می نوشت بر مجنون



چه شعله ها که تو در دل نمیکنی بر پا !
چرا تو پای خود از دل نمی کشی بیرون ؟



ترا به آه و فغان از دلم کنم بیرون
برو  که از تو شد این قامتم  خمیده چو نون



/ 0 نظر / 13 بازدید